هدایت شده از کانال بستجی♨️
من خودم هستم: احترام به صاحب دکه روزنامه فروشی
روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد، اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد.
همان طور که دور می شدیم، به دوستم گفتم: چه مرد عبوس و ترش رویی بود
دوستم گفت: او همیشه این طور است!
پرسیدم: پس تو چرا به او احترام می گذاری؟
دوستم با تعجب گقت: چرا باید به او اجازه بدهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟!
با تشکر از: هاشم حاجی، فرستنده داستان
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از کانال بستجی♨️
افسانه دختر مراکشی و ساخت خیمه ایی برای امپراتور چین (قسمت اول)
دختر مراکشی بود. پدری داشت که با نخ ریسی روزگار را می گذراند. صنعت دست پدر رونق یافت و پولی به هم زد و دخترش را به گردشی در آب های مدیترانه برد. مرد می خواست متاعش را بفروشد و به دختر نیز سفارش کرد که او هم به جستجوی مرد جوانی برآید که شوهر شایسته ای برایش باشد. کشتی در نزدیکی های مصر به کام توفان افتاد، پدر جانش را از دست داد و دختر به ساحل افتاد.
دخترک بینوا و از پا افتاده که تقریباً چیزی نیز از گذشته به خاطر نداشت آنقدر در ساحل گشت و گشت تا عاقبت به خانواده ای رسید که حرفه شان نساجی بود. این خانواده دختر را نزد خود بردند و به او پارچه بافی یاد دادند. تا اینجا دختر از آخر و عاقبت خود خیلی هم شاکر بود. اما این عاقبت به خیری چندان نپایید، چند سال بعد دختر در ساحل توسط برده دزدی ربوده شد که کشتی اش رو به سمت استانبول در خاور داشت و دختر را به بازار برده فروشی اش برد.
مردی که سازنده دَکَل کشتی بود به این بازار رفت تا برده ای بخرد که وردستش باشد، اما وقتی چشمش به دختر افتاد دلش برای او سوخت، او را خرید و به خانه برد تا کمک همسرش باشد. اما دزدان دریایی محموله این مرد را دزدیدند، و برای خرید برده های دیگر دستش خالی ماند.
مرد و همسرش و دختر به ناچار از اول تا آخر دَکَل سازی را خود به عهده گرفتند. دختر سخت و هشیار کار می کرد. دکل ساز که دختر را لایق دید آزادی اش را به او بخشید و شریک کارش کرد، که سبب شعف خاطر دختر شد.
روزی مرد دکل ساز از دختر خواست با یک محموله بار دکل به چین برود. اما نرسیده به سواحل چین کشتی با طوفانی شدید روبه رو شد. یک بار دیگر آب دختر را به ساحلی بیگانه برد، و یک بار دیگر دخترک به شِکوه از تقدیر به زاری افتاد. پرسید: چرا، چرا باید تمام اتفاقات بد برای من بیفتد؟
هیچ پاسخی نشنید. از روی ماسه ها بلند شد و رو به شهر گرفت.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از کانال بستجی♨️
افسانه دختر مراکشی و ساخت خیمه ایی برای امپراتور چین (قسمت دوم و پایانی)
افسانه ای در چین حکایت می کرد که روزی یک زن خارجی پیدا خواهد شد که خیمه ای برای امپراتور خواهد ساخت. چون هیچ کس در چین صنعت چادرسازی را نمی دانست، تمام مردم چین، که شامل نسل بعد از نسل امپراتوران هم می شد، چشم به راه وقوع این افسانه بودند. سالی یک بار امپراتور فرستاده هایش را روانه شهر ها می کرد تا هر جا که چشم شان به یک زن خارجی بیفتد، او را به دربار ببرند.
در تاریخ یاد شده زن کشتی شکسته به حضور امپراتور رسید. امپراتور توسط مترجم از او پرسید آیا می تواند چادر بسازد.
زن گفت: فکر می کنم بتوانم.
زن طناب خواست، اما چینی ها طناب نداشتند، پس زن با به یاد آوردن دوران بچگی و بزرگ شدن زیردست پدر ریسنده، ابریشم خواست و آن را ریسید و طناب را بافت. بعد تقاضای پارچه کرد، اما چینی ها پارچه نداشتند، پس زندگی خود با نساج ها را به یاد آورد و پارچه ی مناسب چادر را بافت. بعد تقاضای دیرک چادر کرد، اما چینی ها دیرک نداشتند، پس زندگی خود با دکل ساز را به یاد آورد و دیرک چادر را ساخت.
وقتی تمام این لوازم آماده شد، کوشید تمام چادرهایی را که در زندگی اش دیده بود به یاد آورد. سرانجام خیمه ای ساخت.
امپراتور از ساخت خیمه و به تحقق رسیدن پیشگویی افسانه مبهوت شد، به دختر گفت هر آرزویی دارد بگوید تا او برآورده سازد. دختر با شاهزاده ای زیبا ازدواج کرد و با فرزندانش در چین ماندگار شد و سالیان سال خوش و خوشبخت زندگی کرد.
او متوجه شد که گرچه ماجراهای زندگی اش به هنگام وقوع ترسناک به نظر می رسیدند، اما عبور از این مراحل، برای رسیدن به خوشبختی اش، ضروری بودند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
https://eitaa.com/82262822/2562
شخصیت های درونت غالبا اولین بار در نقش شخصیت های رول و کاراکتر های داستانت ظاهر میشن.. بعد از مدتی وقتی توجه کنی میبینی عه! ریکشن من تو فلان موقعیت شبیه فلان شخصیته ها!
و کم کم وقتی بشناسیشون تازه خودشون رو بهت نشون میدن..