Tsukino…!
متاسفم استاد عزیزم، اما وقتی که آنجلا اینجاست و همچنان ازم کار میخوای کاملا قابلیت نادیده گرفتن تمام
چه اشکالی داره مگه بعد سه ترم، اینبار کاملا آگاهانه تصمیم به قرینگی بگیرم؟😗
تازه یه پیشی روباهی ناز از توش درمیادD:
هدایت شده از میراث زخم خورده
34.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂 زمان آخوندا....
✅با امیرکبیر رفته آینده ایران رو دیده
👌👌👌عالیه حتما ببینید
__________
◀️#میراث_زخم_خورده
روایتی #مستند از چهره واقعی #پهلوی در برخورد با #زن
برای #جهاد_تبیین، رسانه باشید.👈[میراث زخم خورده]
https://eitaa.com/joinchat/3099328514C4623e03da5
برای ورود به صفحه اینستاگرام روی کلمه زیر کلیک کنید👇
اینستاگرام
https://eitaa.com/Gostonia/151
تلپاتی شب تحویل؟🤡
https://eitaa.com/Gostonia/152
ادامه بده عزیزم، تو میتونی😔👐
هدایت شده از مائده محمودی
بِسم الرَّبِ العِشق اَلَّذی خَلَقَ المَهدی(عج)💚هواشناسی اعلام کرد :
هوای مهدی فاطمه
را داشته باشید
خیلی تنهاست💔
سلامتیش ۵ تا صلوات
خجالت نکش رفیق
کپی کردنش
عشق میخواد🙂
هدایت شده از کانال بستجی♨️
داستان پادشاهی با دوره یک ساله و جزیره
مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند! هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید.
اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند. چون علت ماجرا را پرسید، گفتند: هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم.
مدتی گذشت و پادشاه کنونی یا همان مرد فقیر روزگار قبل، روزی با خود اندیشید که داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟
بنابراین طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که: در روزهای آخر سال، پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آن جا آبادانی است و نه ساکنی دارد و آن جا رهایش می کنند. بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند.
محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد. به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آن جا را آباد کنند. سراها و باغ ها ساخت. هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست!
چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند: امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم. مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست، اورا به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند.
غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
https://eitaa.com/Gostonia/164
تو این سه ترمی که از خدا عمر گرفتم هر ترم تهش همین بوده ولی💀