از همه توانت برای بهتر شدن استفاد ڪن!
حیفه که امروز هم همونکسیباشی که دیروز بودی👊😎
#انگیزشی
@ShmemVsal
@Ostad_Shojaeآداب دعا.mp3
زمان:
حجم:
1.4M
🎬 آداب دعا
👈 هرچی دعا میکنم دعاهام مستجاب نمیشه،
چطوری باید دعا کنم؟!
🎤حجت الاسلام والمسلمین پناهیان
┏━━━━━━━━🌸🍃━┓
@ShmemVsal
┗━━🌸🍃━━━━━━━┛
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت32
شوکه میشوی و به جلو میپری. سر میگردانی و به من نگاه میکنی. سر کج میکنم و لبخند بزرگی تحویلت میدهم.
_ سلام آقا... چرا راه نمیافتی؟
_ چی؟! تو؟ کجا برم؟
_ اول خانوم رو برسون کلاس، بعد خودت برو حوزه.
_ برسونمت؟!
_ چیه خب؟! تنها برم؟
_ لطفا پیاده شو! قبلشم بگو بازی بعدیت چیه؟
_ چرا پیاده شم؟ یعنی تن...
_ آره. مگه این موقع صبح کلاس داری؟
_ بله.
پوزخندی میزنی.
_ کلاس داری یا تصمیم گرفتی داشته باشی؟
عصبی پیاده میشوم.
_ نه. تصمیمم چیز دیگه ست علی اکبر!
این رامیگویم و به حالت دو ازت دور میشوم.
خیابان هنوز خلوت است و من پایین چادرم را گرفته ام و میدوم؛
نفس هایم به شماره میافتد. نمیخواهم پشت سرم را نگاه کنم؛ گرچه میدانم دنبالم نمی آیی.
به یک کوچه ی باریک میرسم و داخل میروم.
به دیوار تکیه میدهم و از عمق دل قطرات اشکم را رها میکنم.
دست هایم را روی صورتم میگذارم، صدای هق هق در کوچه میپیچد.
چند دقیقه ای به همان حال گذشت که صدایی مرا خطاب کرد:
_ خانومی چی شده؟ نبینم اشکاتو!
دستم را از روی صورتم برمیدارم؛ پلک هایم را از اشک پاک و به سمت
راست نگاه میکنم. پسری غریبه و قد بلند و هیکلی با تیپ اسپرت که دست هایش را در جیب های شلوارش فرو برده، خیره خیره نگاهم میکند.
_ این وقت صبح؟! تنها! قضیه چیه ها؟
و بعد چشمک میزند.
گنگ نگاهش میکنم. هنوز سرم سنگین است. چند قدم نزدیکم می آید...
_ خیلی نمیخوره چادری باشی.
و به سرم اشاره میکند. دستم را بیاراده بالا میبرم. روسری ام عقب رفته
بود و موهایم پیدا بود. به سرعت روسری را جلو میکشم، برمیگردم از
کوچه بیرون بروم که از پشت کیفم را میگیرد و میکشد. ترس به جانم
می افتد.
_ آقا ول کن!
_ ول کنم کجا بری خوشگله؟!
سعی میکنم نگاهم را از نگاهش بدزدم. قلبم در سینه میکوبد. کیفم را
میکشم اما او محکم نگهش میدارد.
نفس هایم هر لحظه از ترس تندتر میشود. دسته ی کیفم را میگیرم و
محکم تر نگهش میدارم که او دست می اندازد به چادرم و مرا سمت خود
میکشد. کش چادرم پاره میشود و چادر از سرم به روی شانه هایم لیز میخورد. از ترس زبانم بند می آید و تنم به رعشه میافتد. نگاهش
میکنم... لبخند کثیفش حالم را به هم میریزد. پاهایم سست شده و توان فرار ندارم. یک دستش را در جیبش میکند.
_ کیفتو بده به عمو!
و در ادامه ی جمله اش چاقوی کوچکی از جیبش بیرون می آورد و با فاصله به سمتم میگیرد. دیگر تلاش بی فایده است. دسته ی کیفم را ول میکنم، با تمام توان پاهایم قصد دویدن میکنم که دستم به لبه ی چاقویش گیر میکند و عمیق میبرد. بی توجه به زخم، با دست سالمم چادرم را روی سرم میکشم...
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت33
نگه میدارم و میدوم. میدانم تعقیبم نمیکند. به خواست هاش رسیده! همانطور که با قدم های بلند و سریع از کوچه دور میشوم به دستم نگاه میکنم که تقریبًا تمام ساق تا مچ عمیق بریده...
تازه احساس درد میکنم؛ شاید ترس تا به حال مقاومت میکرد. بعداز پنج دقیقه دویدن، پاهایم رو به سستی میرود. قلبم طوری میکوبد که هر لحظه احساس میکنم ممکن است برای همیشه بایستد!به زمین و پشت سرم نگاه میکنم. رد خون طوریست که گویی سر بریده ی گاو را به دنبال میکشی! بادیدن خون و فکر به دستم ضعف غالب میشود و قدم هایم کندتر.
دست سالمم را به دیوار خیابان تکیه میدهم و خودم را به زور به جلو میکشم. چادرم دوباره از سرم میافتد. یک لحظه چهره ی علی اکبر به ذهنم میدود.
“اگر تو منو رسونده بودی... الان من...“
با حرص دندان هایم را روی هم فشار میدهم. حس میکنم از تو بدم می آید! یعنی ممکن است؟
به کوچه تان میرسم. چشم هایم تار میشود. چقدر تا خانه مانده؟!
زانوهایم خم میشود. به زور خودم را نگه میدارم. چشمهایم را ریز میکنم؛ یعنی هنوز نرفته ای!
ِ از دور می خانه
بینمت که مقابل درتان با
موتور ایستاده ای. میخواهم صدایت کنم، اما نفس در گلو حبس میشود. خفگی به سینه ام چنگ میزند و با دو زانو روی زمین می افتم.
ِن“
میبینم که نگاهت سمت من میچرخد و یکدفعه صدای فریاد “یاحسین"
تو... سمتم میدوی و من با چشم صدایت میکنم.
به من میرسی و خودت را روی زمین می اندازی. گوش هایم درست نمیشنود. کلماتت را گنگ و نیمه میشنوم.
_ یا جد سادات! ر... ریحانه... یاحسین! مامان...مامان... بیا... زنم... ز...زنم...
چشمهایم را روی صورتت حرکت میدهم.
“ داری گریه میکنی؟!“
حالی برای گفتن دیوان شعر نیست
یک مصرع و خالصه: تو را دوست دارمت
دستی که سالم است را به سمت صورتت میآورم تا لمس کنم چیزی را
که باور ندارم.
اشکهایت! چندبار پلک میزنم. صدایت گنگ و گنگتر میشود.
_ ریحان ریحا... ری...
و دیگر چیزی نمیبینم جز سیاهی!
چیزی نرم و مالیم روی صورتم کشیده میشود. چشمهایم را نیمه باز
میکنم و میبندم. حرکات پیدرپی و نرم همان چیز قلقلکم میدهد.
دوباره چشمهایم را نیمه باز میکنم. نور اذیتم میکند. صورتم را سمت
راست میگیرم.
نجوایی رامیشنوم:
_ عزیزم؟ صدامو میشنوی!
تصویر تار مقابل چشمانم واضح میشود. مادرم خم میشود و پیشانیام
رامیبوسد.
_ ریحانه، مادر!
پس چیز نرم همان دستان مادرم است. فاطمه کنارش نشسته و بابغض
نگاهم میکند. پایین پایم هم علیاصغر نگاه معصومانهاش را به من
دوخته. از بوی بیمارستان بدم میآید! نگاهم به دست باندپیچی شدهام
میافتد و باز چشم هایم را با بی حالی میبندم..
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت34
زبری ای به کف دستم کشیده میشود. چشم هایم را باز میکنم. یک نگاه خیره و آشنا که از بالای سر مرا تماشا میکند. کف دست سالمم را روی ل.ب.ه.ا.ی.ت گذاشته ای! خواب میبینم؟! چندبار پلک میزنم... نه! درست است. این تویی! باچهره ای زرد رنگ و چشمانی گود افتاده. کف دستم را گاهی می.ب.و.س.ی و به ته ریشت میکشی!
به اطراف نگاه میکنم... توی اتاق توئم؛
یعنی مرخص شده ام؟! صدایت میلرزد.
_ میدونی چند روز منتظر نگهم داشتی!
ناباورانه نگاهت میکنم.
_ هیچوقت خودمو نمیبخشم.
یک قطره اشک مژه های بلندت را رها میکند.
_ دنبال چی هستی؟ چیو میخواستی ثابت کن؟ اینکه دوستت دارم؟
آره... ریحان من دوستت دارم!
صدایت میپیچد و...
و چشم هایم را باز میکنم. روی تخت بیمارستانم؛ پس تمامش خواب
بود؟!
پوزخندی میزنم و از درد دستم لب پایینم را به دندان میکشم.
چند تقه به در میخورد و تو وارد میشوی با همان چهره ی زرد رنگی که در خواب دیدم. آهسته به سمتم می آیی، صدایت میلرزد:
_ به هوش اومدی!
چیزی نمیگویم. بالای سرم می ایستی و نگاهم میکنی. درد را در عمق نگاهت لمس میکنم.
_ چهار روز بیهوش بودی. خیلی ازت خون رفته بود... نزدیک بود که...
لب هایت میلرزد و ادامه نمیدهی. یک لیوان برمیداری و برایم آب میوه
میریزی.
_ کاش میدونستم کی اینکار رو کرده!
با صدای گرفته در گلو جواب میدهم.
_ تو اینکار رو کردی!
نگاهت در نگاهم گره میخورد. لیوان را به سمتم میگیری. بغض را در چشم هایت میبینم.
_ کاش میشد جبران کنم!
_ هنوز دیر نشده؛ عاشق شو!
من نه آنم که به تیغ از تو بگردانم روی
امتحان کن به دو صد زخم مرا، بسم الله
گرچه میدانم دیر است؛ گرچه احساس خشم میکنم بادیدنت؛ اما میدانم در این شرایط بدترین جبران برایت لمس همین عشق است.
دهانت را باز میکنی که جواب بدهی که زینب با همسرش داخل اتاق می آیند. سالم مختصری میکنی و با یک عذرخواهی کوتاه بیرون میروی؛
یعنی ممکن است در وجودت حس شیرین عشق بیدار شده باشد؟
**
بیسکوئیت ساقه طالیی ام را در چای فرو میبرم تا نرم شود. ده روز است
از بیمارستان مرخص شدهام. بخیه های دستم تقریبًا جوش خورده؛ اما
دکتر مدام تاکید میکند که باید مراقب باشم. مادرم تلفن به دست ازپذیرایی وارد هال میشود و با چشم و ابرو به من اشاره میکند. سر
تکان میدهم که -یعنی چی- لب هایش را تکان میدهد که -مادرشوهرته-
دست سالمم را کج میکنم که یعنی -چیکار کنم؟- و پشت بندش با لب میگویم -پاشم برقصم؟
- چپچپ نگاهم میکند و با دستی که آزاد است اشاره میکند:
-خاک توسرت!
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥مهربانی خدا را باور کنیم
🎙استاد پناهیان
#پیشنهاد_دانلود
┄┅┅┅┅❁💚❁┅┅┅┅┄
@ShmemVsal
بابا حسینِ مهربونم ✨️🖤
(شب جمعهست هوایت نکنم میمیرم)
#شب_زیارتی_ارباب
🖤✨️🖤✨️🖤✨️🖤✨️🖤✨️
@ShmemVsal
زیارت عاشورا بخوانیم 🙂🌱
به نیت شادی روح شهدا
و عاقبت بخیری همه
التماس دعا
@ShmemVsal
شـمیموصــٰال•
زیارت عاشورا بخوانیم 🙂🌱 به نیت شادی روح شهدا و عاقبت بخیری همه التماس دعا @ShmemVsal
Ziyarat-Ashura-ali-fani-232665.mp3
زمان:
حجم:
8.4M
فایل صوتی زیارت عاشورا .
دقایقی معنوی 👌🏻🙃....
حالِ خوش داره براتون این صدا 🤍
نوشِ گوشتون 💫
@ShmemVsal
گفتم: چرا انقد سختی رو باید تحمل کنم؟
گفتی: «انَّ مع العسر یسرا»🙂☝🏻
"قطعا به دنبال هر سختی، آسانی ست.(انشراح/6)
گفتم: اخه دیگه خسته شدم
گفتی: «لاتـقـنطوا من رحمة الله»🤍🙃
از رحمت من ناامید نشو.(زمر/53)
گفتم: من میدونم که تو منو فراموش کردی
گفتی:«اذکرونی اذکرکم»😍💛
منو یاد کن تا یادت باشم.
گفتم: خب تا کی باید صبر کنم؟
گفتی: « وَ ما یدریک لَعلَّ السّاعة تکون قریبا»
تو چه می دانی، شاید موعدش نزدیک باشد.(احزاب/63)💫👌🏻
گفتم: الهی و ربّی من لی غیرک
(خدایا آخه من غیر تو کیو دارم؟!)
گفتی: «الیس الله بکاف عبده»🥺💙
مگه من برای تو کافی نیستم؟(زمر/36)
#سخن_ناب
#کلام_خدا
@ShmemVsal
خطبہ #عقد بخوانمڪہشوےهمسفرم
تاپراز #عشق ڪنے توهمہ دور و برم
چقدرخوبشود بعد #عروسے هرروز
بہجماعتبخوانےتو #نماز پشتسرم (:❤️
#اندکی_عاشقانه🤭😅
•
@ShmemVsal