eitaa logo
سدرة المنتهى :)
787 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
1.8هزار ویدیو
5 فایل
به نام خدایِ سدرة المنتهی☘️ «سدرة المنتهی ، آخرین جایگاه آسمانهاست. .» اینجا پاتوقِ دل‌تنگی‌های کربلاست …🥀 از حال و هوای اهل بیت ع... یه دهه هشتادی سرباز رهبر✌️ فوروارد؟؟؟ ثواب داره😁🇮🇷 کپی حلاله رفقا ؛ به نیت دایی شهیدم یه صلوات بفرستید 🕊️🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
متولد کدوم دهه هستی ؟ @sidrah
میدونستی که ‌سه شریک به نام های "کریمی"، "یوسفی" و "موسوی" کارخانه تولید بستنی تاسیس و آن را (کیم) نامیدند. @sidrah
من هیچ وقت نمیخوام برای به دست آوردن کسی با بقیه تو رقابت باشم. میخوای با من باشی ؟ باش میخوای با بقیه باشی؟ مواظب خودت باش. @sidrah
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- این دفعه ما شما رو نمی بینیم اما دوستتون داریم❤️‍🩹 @sidrah
نمازتون سرد نشه🌱
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق یعنی یه نماز با وضو گرفتن توی خون..(: @sidrah
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - بر همه عالم مبارک - امیر عباسی.mp3
زمان: حجم: 1.6M
بر همه عالم تهنیت بادا جشن پیوندت یا رسول الله ذکر جان ،کوثر و حمد و تبارک یا خدیجه یا محمد مبارک 🔊 🎙 🌺 @sidrah
زشت ترین ویژگی شخصیت: خودخواهی بزرگ ترین سرمایه طبیعی انسان: جوانی مخرب ترین عادت: نگرانی بزرگ ترین لذت: بخشش بزرگترین فقدان: فقدان اعتماد به نفس رضایت بخش ترین کار: کمک به دیگران بزرگترین دلگرمی: تشویق موثرترین داروی خواب آور: آرامش فکر قوی ترین نیرو در زندگی: عشق خطرناک ترین مردمان: شایع پراکنان عجیب ترین کامپیوتر دنیا: مغز بدترین فقر : یأس مهلک ترین سلاح: زبان پرقدرت ترین جمله : من می توانم بی ارزش ترین احساس: ترحم به خود زیبا ترین آرایش: لبخند با ارزش ترین ثروت: عزت نفس قوی ترین کانال ارتباطی: عبادت مسری ترین روحیه : اشتیاق. ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌@sidrah
وقتی فصل، گریه‌اش را باران می‌کند ✨ ‌ من بالاخره از راه رسیدم؛ همراهِ کاروانی از ابرهای سفید و خاکستری. روی یکی از ابرها لم داده بودم و از آن ارتفاعِ سرد، به آخرین برگ‌های نارنجیِ باغ‌ها نگاه می‌کردم که در تکاپویِ خداحافظی بودند. ‌ دست‌هایم را در کوله‌بارم بردم تا ببینم چه چیزهایی را برایشان توشه کرده‌ام. اول، چند لباسِ سفید و بلند بیرون آمد که برای کاج‌های سربلند آماده شده بود؛ بعد، گردنبندهای بلندِ مرواریدنشان، که هر کدامشان می‌توانست شهری را از برف، سفیدپوش کند. ‌ مثل همیشه، برای همه هدیه آورده بودم. درِ کیسه را بستم، آن را در یکی از ابرها پیچیدم و کنار گذاشتم. کمی خسته بودم؛ خمیازه کشیدم و شهر، زیرِ نفسِ سرد و یخ‌زده‌ من، به لرزه افتاد. ‌ ناگهان، در گوشه‌ای از آسمان، فوجی از پرستوهای مهاجر را دیدم که یکباره، دسته‌جمعی به سوی اوج پر کشیدند؛ انگار از سرمایِ حضور من فرار می‌کردند. ‌ چشمم به پنجره‌هایی افتاد که یکی‌یکی بسته می‌شدند تا گرمای خانه را حفظ کنند، اما پنجره‌ای نیمه‌باز، نگهم را نگه داشت. جوانی آن‌جا ایستاده بود؛ با چشمانی غمگین، خیره به ابرها. در آن فضای سرد، گرمای عجیبی از نگاهش می‌تپید؛ او زیر لب، بیتی از مولانا را زمزمه می‌کرد: ‌ «ای رسن زلف تو پابند من چاه زنخدان تو زندان من» ‌ در آن لحظه، تضادِ سرمای من و آتشِ غمِ او، دیگر تاب نیاوردم. سرمایم در برابر آن حجم از اشتیاق، ذوب شد؛ زدم زیر گریه... و از گریهٔ عاشقانه‌ام، بارانی سیل‌آسا شهر را در آغوش گرفت. ‌@sidrah
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی یه دختر پدر داره یعنی هیچی کم نداره❤️🤌 @sidrah