میگفت:
میدونیخاصیتنمازاولوقتچیہ؟
اینکہ امام زمان هم تو همون وقت نماز میخونن🩵:)
#زیبایی
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
علی ساقی کوثر❤️🔥
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صد پسر در خون بغلتد
گم نگردد دختری:)
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
#سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_اول
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
یه بچه ی تخس و گوشه گیری بودم که با هیچ کسی بازی نمیکردم و اگر هم بازی میکردم به یک دقیقه هم نمیکشید که با سر و صورت خونی به بازی خاتمه میدادم....در خونه ایی کاهگلی زندگی میکردیم که موجودات پلیدی داشت،علاوه بر اون پسرا ،یه پسر همسن خودم هم بود که خیلی هوامو داشت و نمیزاشت اتفاقی برام بیفته ......بیشتر با اون بازی میکردم...آبا(مامان)همیشه بهم میگفت:تو مثل مش ننه ایی....مش ننه مادربزرگ پدرم بود،خیلی پیر زن مهربونی بود....از این نظر که شبیه اون بودم خوشحال میشدم چون من مش ننه رو آدم خاصی میدونستم....
من چیزایی از مش ننه دیده بودم که هیچ کسی ندیده بود،یه قدرت خدادادی داشت که به من هم ارث رسیده بود....اون قدرت دیدن ماورا بود....پدرو مادرم همیشه اختلاف داشتند ،انگار اصلا برای هم ساخته نشده بودند....بیشتر اختلافشون سر ننه صنم (مادر،مامانم)بود....آخه ننه صنم همیشه به بابا تیکه مینداخت....همین هم باعث اختلاف بین آبا و آقاجان(پدرم)میشد....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
#سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_دوم
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
یه روز تو حیاط داشتم خاک بازی میکردم و برای خودم قلعه درست کرده بودم که خواهر بزرگتر از خودم اومد و نشست رو قلعه و خرابش کرد ...من که خیلی عصبانی شده بودم موهای بور و فرفریشو تو دستام گرفتم و کشیدم....خواهرم جیغ میزد و گریه میکرداما من ولش نمیکردم و بیشتر میکشیدم....آبا کنار حوض لباس میشست،میدونستم که بخاطر اینکارم کتک مفصلی میخورم اما برام مهم نبود....همونطوری هم شد و آبا اومد با چوب به جونم افتاد ،خیلی ناراحت شدم وبا خودم گفتم :باید تلافی کنم....شب شام نخورده رفتم زیر لحاف و مچاله شدم.....آقابابا به آبا گفت:زن به این بچه چی شده که نمیاد شام...؟؟؟مامانم گفت:واله دیگه از دستش موندم چیکار کنم....افتاده بود به جون زینت و موهاشو میکشید کتکش زدم...بابا گفت:برای چی این بچه رو میزنی ،؟؟؟این بچه حساسه ،حق نداری دست روش بلند کنی....آقابابا همیشه هوامو داشت....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
وَالسَّمَاءِ وَالطَّارِقِ /سوره طارق آیه ١
ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻭ ﺑﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺷﺐ ﭘﺪﻳﺪﺍﺭ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
#سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_سوم
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
تازه داشت چشمهام گرم میشد که یکی از اون موجودات پلید که همیشه اذیتم میکردند بالاسرم ظاهر شد و با چشمهای برزخی بهم خیره شد.....با صدای غضبناکی بهم غرید:باید موهای خواهرتو بسوزونی ،تو بخاطر اون کتک خوردی....آبا تورو دوست نداره...اگه اینکار رو نکنی ما کل سرشو میسوزونیم...از ترس تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد و شروع کردم به جیغ کشیدن...بابام اومد بالا سرم و بغلم کرد....درحالیکه نوازشم میکرد با تشر به آبا گفت:زنیکه ،؟ببین چه بلایی سر بچه اوردی....؟،وای به حالت اگه یه بار دیگه دست رو این بچه بلند کنی....صبح که بیدار شدم ،دیدم خواهرم زیبا با عروسکی که حاجی دده براش اورده بود بازی میکرد....آبا منو بغل کرد و رو پاش نشوند و بهم صبحونه داد ...هنوز چهره ی غضبناک جلوی چشمم بود و میترسیدم بلایی سر زیبا بیاره ....بعداز صبحونه رفتم آشپزخونه و آروم کبریت رو برداشتم و قایم کردم.....وقتی چشم آبا رو دور دیدم رفتم سمت زیبا....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_چهارم
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
موهای طلایی زیبا با پیچ و تاپ رو شونه هاش ریخته بود....کبریت رو روشن کردم و گرفتم زیر موهاش ...آبا تا صدای گریه ی زیبا رو شنید خیز برداشت و روسرشو انداخت رو سر زیبا و خاموشش کرد .....من قبل از اینکه کتک بخورم دویدم کوچه.....صدای نفرین آبا رو میشنیدم که میگفت:ذلیل بشی جاوید....یتیم بشی،بی پدر بشی الهی....چرا اینقدر ذاتت پلید بچه...؟؟؟یه دسته موی زیبا تا ته سوخته بود و آبا مجبور شد کل موهاشو کوتاه کنه....بالاخره دم دمای ظهر اومدم خونه که مامان حاضرمون کرد و رفتیم خونه ی حاجی دده.....اونجا ترسی نداشتم و موجودی اذیتم نمیکرد و احساس ارامش داشتم.....وقتی ننه زیور (مادر بابا)موهای زیبا رو دید علت رو پرسید و آبا هم همه چی رو توضیح داد ....ننه زیور بغلم کرد و با دستاش سرمو ناز کرد و گفت:چرا اینکار رو کردی؟؟اگه بهخواهرت یه چیزیمیشد هممون ناراحت میشدیم.....ساکت بودم و با چوب دستیم بازی میکردم....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
#حکایت
تاجری بود عقیم. هرچه زن میگرفت، بچهاش نمیشد و زنها را بهخاطر نزاییدن بهزور طلاق میداد. بعد از اینکه چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتشپاره و خیلی زرنگ! دختر به خانه تاجر رفت. یک هفته بعد، مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت: «هر وقت تاجر به خانه آمد، به او بگو من بچهدارم.» دختر گفت: «مادر جان من که بچه ندارم، تو خمیر روی شکم من گذاشتهای، چهطور بگویم بچه دارم؟ مادر گفت نترس! بچه خمیره، خدا کریمه. هر طوری بود دختر را متقاعد کرد.
تاجر که شب به خانه آمد، عیالش با شرم و حیا و ترسان و لرزان، گفت: «تاجرباشی سلامت باشند، من بچه دارم.» تاجر از این خبر خیلی شاد شد. مادر دختر هم هر پانزده روز مقداری به خمیر اضافه میکرد و روی آن را با پوست دایره میپوشاند. به این ترتیب نه ماه و نه روز تمام شد و وقت فارغ شدن دختر رسید. مادر آمد پیش دخترش ماند و به تاجر گفت: «در خانواده ما رسم است بچه را خودمان میگیریم و ماما نمیآوریم و تا حمام ده روزه بچه را به پدرش نشان نمیدهیم.» تاجر قبول کرد. مادر دختر را خواباند و خمیر را از شکم او باز کرد و به شکل بچه درست کرد و پهلوی دختر خواباند. دختر مرتب گریه میکرد و میگفت: «بعد از تمام شدن این ده روز، به تاجر چه بگوییم؟» مادر او را دلداری میداد و میگفت: «غصه نخور. بچه خمیره، خدا کریمه!» تا ده روز تمام شد، مادر دخترش را با بچه برداشت برد حمام. جلو در حمام سگی آمد خمیر را در دهان گرفت و فرار کرد. همان لحظه مادر هم سر رسید. دید که بچه خمیر را سگ میبرد. داد و فریاد راه انداخت و از مردم استمداد طلبید و گفت: «نگذارید سگ بچه دخترم را ببرد.» مردم ریختند و دیدند سگ بچهای گریان را میبرد. سگ را گیر آوردند و بچه را از سگ گرفتند و به مادرش دادند و دختر هم دید به سینهاش شیر آمده. مادر دختر گفت: «دخترم هی به تو میگفتم غصه نخور بچه خمیره، خدا کریمه و تو باور نمیکردی.» مادر و دختر بچه را در حمام شستوشو دادند و بردند به خانه تاجر که انتظار آمدن آنها را میکشید. تا رسیدند، بچه را به بغلش دادند و تاجر هم خیلی شاد و مسرور شد.
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کامبک حزب الله
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
ایشون یکم بی ادبی کرد و از تنگه رد شد🥰
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH