eitaa logo
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
3.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
25 فایل
بسمـــــ ࢪب اݪشہدا ساݪ تأسیس:۱۴۰۳/۹/۲۰ کاناݪ مداحیمون: @Madahe113 اࢪتباط با مدیر: @Gamsaas تبلیغات و تبادݪ: @Gamsars تب ادمینیے: @Gamsars ڪپی؟بادعاے شہادت و ذکࢪ صݪوات بࢪاے ظہوࢪ امام زمان(ع) ●《اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ》●
مشاهده در ایتا
دانلود
نه کافری اومدم خونه 😂😢
شبتون منور به حرم حضرت امیر (ع) یا علی مدد🌱 التماس دعا
خدایا عزیزانم را به تو سپردم.
اوس کریم قرارمونُ که یادت نرفته ؟ ما باهم قول و قراری داشتیما من رو حرفم هستم هاا
سُبحانَکَ یا لا اِلهَ اِلا انت،الغوث الغوث.. خلصنا من النار یا ربّ.
🔴از الان میــگم مـراقبــت کنــید. لطفا امسال کسی ۴ شنبه سوری نگیره اولا عزاداریم ثانیاً این بهترین فرصت برای تروریستهاست برای آشوب کشیدن خیابونا ♨️جشن ۴ شنبه سوری بمونه برای کف تل‌آویو و حیفا قراره از روی آتیش پالایشگاههاشون بپریم 😁 محل برگزاری ۴ شنبه سوری ما تل‌آویو و حیفاست ۴ شنبه سوری امسال رو بیخیال شید لطفا
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... دوباره به لرزه افتادم و زود دویدم تو ایوان تا به آبا و آبابا نزدیک باشم و مشغول بازی شدم.....صدای خشدارش تو گوشم پیچید که گفت:قربانعلی آباباتو اذیت میکنه ،تو هم انبار کاهش رو آتیش بزن.....همیشه بعداز فرمانی که بهم میرسید حالم بد میشد....اما این بار فرمان یه جرقه ایی به ذهنم زد و فکر شیطانی کردم....انبارشون نزدیک خونمون بود....اگه انبارشونو آتیش میزدم زمستان گاو و گوسفنداشون گرسنه میموندند....ظهر تابستان بود و همه ی اهالی تو خونه هاشون بودند....پاورچین رفتم سمت اشپزخونه و کبریت رو برداشتم.....دوباره همون خبث رو پشت پنجره با لبخند خیلی زشتی دیدم....کوچه خلوت بود وپرنده پر نمیزد...آفتاب داغ تابستون به سر کچلم خورد(تابستونا موهامونو میتراشیدیم)....از ترس اینکه پسرای قربانعلی منو نبینند بدون فکر کبریت کشیدم و انداختم تو انبار....شعله ها که سرکشید لبخندی شیطانی زدم و دویدم سمت خونه....تو کوچه جلوی در با پدرم روبرو شدم ....آبابا گفت:این وقت ظهر کجا بودی..؟؟؟ چیزی نگفتم و دویدم تو خونه.... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌ ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... تو حیاط آبا داشت پشم میشست...تا منو دید گفت:یتیم شده توی این گرما کجا بودی...؟؟؟جواب ندادم و رفتم با دوست خیالی خودم که شبیه خودم بود شروع به بازی کردم ....با سنگ به خیال خودم قلعه میساختم....دوست خیالیم اصلا حرف نمیزد همش من حرف میزدم ....یهو دیدم آبا میگه:با کی حرف میزنی...؟؟؟همین کارهارو میکنی که بچه های دیگه ازت فراری هستند و فکر میکنند دیونه ایی.....بعد اومد آستین لباسمو گرفت و کشون کشون برد انداخت تو اتاق پیش زیبا و گفت:با خواهرت بازی کنه نه اینکه مثل دیونه ها با خودت حرف بزنی....غروب آبابا با توپ پر اومد خونه و گفت:مرتیکه خجالت نمیکشه جلوی اهالی روستا میگه تو انبار منو آتیش زدی....یکی نیست بهش بگه مردحسابی من با این سن و سالم چرا باید اینکار رو بکنم.........؟؟از ترسم خودمو یه گوشه به خواب زدم و شام هم نخوردم....صبح افتاب نزده آبا پتو رو از روم کشید و گفت:یاالله جاوید ،امروز باید برید خونه ی ننه زیور ....صبحونه نخورده منو زیبا رو برد اونجا و سپرد به عمه ام که طلاق گرفته و خونه ی حاج دده میموند.... ادامه در پارت بعدی 👇 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH