eitaa logo
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
3.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
25 فایل
بسمـــــ ࢪب اݪشہدا ساݪ تأسیس:۱۴۰۳/۹/۲۰ کاناݪ مداحیمون: @Madahe113 اࢪتباط با مدیر: @Gamsaas تبلیغات و تبادݪ: @Gamsars تب ادمینیے: @Gamsars ڪپی؟بادعاے شہادت و ذکࢪ صݪوات بࢪاے ظہوࢪ امام زمان(ع) ●《اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ》●
مشاهده در ایتا
دانلود
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... مش ننه لبخندی زد و گفت:حتما خیالاتی شدی و یا خواب دیدی....شاید همون فرشته ایی که میگفتم باشه....اون اقا برعکس موجودات خبیث خونه ی خودمون بود ....هر وقت میدیدم مات و مبهوث بهش نگاه میکردم....گذشت و بزرگتر شدم و مدرسه رفتم،کلاس دوم دبستان شدم ...اون سال که اول مهر مدرسه ها شروع شد ....هوا رو به سردی بود....بچه ی باهوشی بودم اما علاقه ایی به درس نداشتم و زور میومد از زیر پتو بیام بیرون....آبا هی تو اتاق قدم میزد و میگفت:بچه بیدارشو ،مدرست دیر شد...از زیبا خواهرت یاد بگیر که حاضر شده داره میره... آبا پنیر رو به نون مالید و یه گازی بهش زد و داد دستم....بزور بلند شدم و زود حاضر شدم ورفتم..از در حیاط که خارج شدم ،گل صبا پیر زنی که تو محل ما بود و همیشه با کمر خمیده نالان باهام حرف میزد...اون روزکمرش صاف شده بود و خودشو به من رسوند و گفت:ننه راحت شدم ،دیگه پا درد و کمر درد ندارم.... گفتم:ننه گل صبا من دیرم شده باید زود برم مدرسه ....منتظر جوابش نشدم و به طرف مدرسه رفتم.... ادامه در پارت بعدی 👇 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
خدایا خودت حافظ عزیزانم باش عزیزانم را به تو می‌سپارم
21.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تجربه‌‌ای واقعی از مرگ🍁 سیاحت غرب ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌فوری نتانیاهو متاسفانه زنده هست امروز از مقر کماندوهای نیروی ویژه اسرائیل دیدن کرد ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... روز اول مدرسه بود و همه با شادی تو حیاط بازی میکردند...من طبق معمول یه گوشه از حیاط نشستم و دستمو زیر چونه ام گذاشتم.....وقتی از مدرسه به خونه برگشتم،جلوی در خونه ی ننه صبا شلوغ بود...من به این مسائل اصلا اهمیت نمیداد و زود رفتم داخل خونه....بوی آبگوشت آبا تو خونه پیچیده بود....کیفمو یه گوشه پرت کردم و نشستم سرسفره.....آبا کاسه امو پر کرد و رو به آبابا گفت:زن خوبی بود،آزارش به کسی تا حالا نرسیده بود....همسایه ها میگند احتمالا تو خواب سکته کرده....زن بیچاره،خدابیامرزدش....متعجب با چشمهای گشاد به آبابا خیره شده بودم که آبا زد به پشتم و گفت:چرا اینجوری میکنی؟؟غذاتو بخور....آبابام گفت:گل صبا،همسایمون ،...همون پیرزن تنها که هیچ کسی رو نداشت....قاشق از دستم افتاد و مثل کسایی که تو خواب حرف میزنند گفتم:اون که صبح با من حرف زد...زنده اس.....آبا به پشت دستش ضربه ایی زد وگفت:پیش کسی این حرف رو نزنی...موجودات خبیث کم بود روح هم اضافه شد..... ادامه در پارت بعدی 👇 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... چند سالی گذشت و من بزرگتر شدم تو زلزله ی ۶۹سقف خونمون ریخت و عمه فریبا که خونه ی ما بود زیر آوار موند و برای همیشه داغش تو دل حاجی دده و ننه زیور موند....مجبور شدیم به خونه ایی که گوشه ی حیاط حاجی دده در حال ساخت بود نقل مکان کنیم....چند وقت بعداز زلزله ،یه روز روی دیوار حیاط راه میرفتم که مش ننه گفت:جاوید بیا پایین تا نیفتادی.....گفتم:نه مراقبم ....همون لحظه دیدم یه وانت با وسایل که زلیخا و مادرش هم روی وسایل نشسته بودند داره حرکت میکنه بره ....زلیخا رو دوست نداشتم اما از اینکه ترسونده بودمش ناراحت شدم و از دیوار افتادم.....زانو هام زخمی شد و درد گرفت اما بی تفاوت دنبال وانت دویدم ولی منو ندیدند ...بعد که ناامید برمیگشتم رسول رو دیدم و پرسیدم:زلیخا با وانت کجا رفتند،،؟؟؟رسول گفت:باباش انتقالی گرفته و برای همیشه از این روستا رفتند....۲-۳روز خیلی برای زلیخا ناراحت بودم و بعد فراموش کردم.....روزها میگذشت و من بزرگتر میشدم.پشت لبم سبز شده بود و غرور جوانی در وجودم بیداد میکرد.. ادامه در پارت بعدی 👇 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... زندگیم با تمام اتفاق هایی که اجنه برای رقم میزدند میگذشت تا اینکه راهی سربازی شدم ،شهر خدمتم سنندج بود....چند ماه گذشت و منو مسئول باربری کردند و قرار شد با ماشین برم شهر و آذوقه بیارم.....یه شب ،تو تاریکی شب ،وسط جاده ،نزدیک یکی از روستاها ماشین خراب شد......در تاریکی شب ماشین خراب شد و مجبور شدم برای کمک در یکی از خونه های روستا رو بزنم.....یه خانمی با صدای دلنشین از پشت درپرسید:کیه گفتم:سربازم ،ماشین پادگان خراب شده ،یه مکانیک این اطراف سراغ دارید..؟،،؟؟در رو باز کرد وگفت:باید برید روستای بالایی....صداش بقدری دلنشین بود که سرمو بلند کردم و به چهره اش نگاه کردم....چهره اش خیلی آشنا بود...زلیخا بود....آب دهنمو قورت دادم و گفتم:زلیخا تویی؟؟؟اخمی کرد و گفت:اسم منو از کجا میدونی..؟گفتم:منم جاوید...روستای.....چشمهاشو ریز کرد و لبخند به پهنای صورتش زد وگفت:آهان جاوید ...همون پسر شر....اینجا چیکار میکنی؟؟؟ ادامه در پارت بعدی 👇 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🪐 ▫️~ دیده شدن ترامپ در آسمان ایران😂 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
ایران جانم 🤍؛ 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
پُخلو؎گودࢪٺمند💀😂 ؛ 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH