eitaa logo
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
3.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
3.2هزار ویدیو
25 فایل
بسمـــــ ࢪب اݪشہدا ساݪ تأسیس:۱۴۰۳/۹/۲۰ کاناݪ مداحیمون: @Madahe113 اࢪتباط با مدیر: @Gamsaas تبلیغات و تبادݪ: @Gamsars تب ادمینیے: @Gamsars ڪپی؟بادعاے شہادت و ذکࢪ صݪوات بࢪاے ظہوࢪ امام زمان(ع) ●《اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ》●
مشاهده در ایتا
دانلود
اللهم الرزقنا توفیق شهادت... به شرط لیاقت❤️‍🩹
✨■…《صد پسࢪ دࢪ خونـــــ بغݪتد گمـــــ نگࢪدد دختࢪیـــــے》…■✨
🔴سرنگونی یک موشک کروز 158-AGM توسط غیور مرد عشایر بخش پاپی خرم آباد با سلاح شخصی برنو 🔹این موشک کروز معروف به موشک پنهانکار و بهترین موشک کروز حال حاضر جهان است. 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از ما بترسید و از این ترس بمیرید... ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینا چیه می‌سازین لعنتیا🤣🤣🤣 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آفتاب پرست به سبک حجاب‌استایل🦦 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک درصدیم❤️‍🔥 😎 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاجاقا سجیل‌ هستن 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... وقتی از درخانه اشون خارج شدم زلیخا گفت:جاوید حموم یادته،؟؟همونجا که زندونیم کردی ...اونجا نشون شدی...گفتم :یعنی چی،،؟؟گفت:به مرور خودت متوجه میشی...موهای بلندش و دامنش همزمان با وزش باد تاب خود ....زلیخا مرموز شده بود....من که نمیتونستم منتظر بشم گفتم:زلیخا اگه نگی نمیرم ...گفت :نمیتونم بگم ،فقط بدون که همه چی از اونجا شروع شد....برگشتم سمت ماشین به ساعتم نگاه کردم ،خیلی عجیب بود مدت زمان زیادی اونجا بودم اما ساعت فقط یک دقیقه گذشته بود.....از اون روز همش رویای زلیخا باهام بود و گاهی فکر فرار از پادگان به سرم میزد....روز جمعه مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم سمت روستایی که زلیخا زندگی میکرد....میترسیدم پدر و مادرش منو ببینند اما چشمهام کور و گوشام کر شده بود...تا جلوی در رسیدم زلیخا در چهار چوب در ظاهر شد و گفت:برو منم پشت سرت میام کوهستان..تو کوهستان پیش هم نشستیم و زلیخا گفت:تو نمیتونی با من ازدواج کنی اما میتونی با من رابطه داشته باشی گفتم:چرا نمیتونم ؟؟؟گفت:هر چی شد تو اون حموم شد... ادامه در پارت بعدی 👇 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما بین دوتا بهترینیم... ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... برگشتم پادگان از دوستام در مورد اون روستا سوال کردم ، یکی گفت:صبر کن یکی از اهالی سنندج که سربازه ازش میپرسم....گذشت و بی تابی های من برای زلیخا بیشتر و بیشتر میشد ....یک هفته از فرمانده مرخصی خواستم که در کمال تعجب موافقت کرد و من خوشحال وسایلمو جمع میکردم که دوستم با تعجب گفت:جاوید!بنظرت اتفاقات تو و زلیخا عجیب نیست...؟؟؟گفتم:چرا عجیب..؟؟گفت:چرا باید زلیخا تو رو تو خونه راه بده؟؟چرا حاضر به رابطه بشه؟؟؟ چرا با مرخصیت بالافاصله موافقت شد اما برای ما نشد؟؟؟؟گفتم:چون شانس دارم ،حسودی نکن و خندیدم......دوستم گفت :من این مسائل رو میپرسم و بهت میگم....گفتم:باشه و از پادگان زدم بیرون ....سوار ماشینهای جاده ایی شدم و اول تو روستای زلیخا پیاده شدم تا حتما ببینمش بعد برم شهر و روستا ی خودمون..... ادامه در پارت بعدی👇 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... رفتم سمت خونه ی زلیخا ،اما هر چی پرسه زدم و رفت و اومدم زلیخا پیداش نشد....کلافه دور خودم میچرخیدم وهوا داشت تاریک میشد ،کلافه بودم چون اگه زلیخا رو نمیدیدم یه هفته مرخصی کوفتم میشد....تصمیم گرفتم تو مسافرخونه بمونم و فردا بیام تا ببینمش.....همینطوری که تو افکار خودم بودم و قدم میزدم ،حس کردم سایه ایی از پشت سر نزدیکم میشه....تیز برگشتم و زلیخا رو دیدم....خیلی خوشحال شدم...گفتم:معلوم هست کجایی؟؟؟خیلی وقته تو کوچه منتظرتم تا ببینمت....از دیدنم اصلا تعجب نکرد و خوشحال نشد و رفت سمت در حیاطشون....گفتم:کجا میری؟؟من اومدم تورو ببینم....گفت:خب تو هم بیا داخل....گفتم:پس آقات چی؟؟؟گفت:چند روزی ماموریته...چند روز نمیاد خونه...گفتم:پس مامانت..؟گفت:دوسال پیش فوت شد....از پله ها بالا رفتیم ،خونه ایی ساده و مرتب داشت که پشتی هارو مرتب دور تا دور چیده بودند....معذب بودم و یه جورایی میترسیدم که اقاش ناغافل سر برسه...... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌ ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH