سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_هجده
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
وقتی از درخانه اشون خارج شدم زلیخا گفت:جاوید حموم یادته،؟؟همونجا که زندونیم کردی ...اونجا نشون شدی...گفتم :یعنی چی،،؟؟گفت:به مرور خودت متوجه میشی...موهای بلندش و دامنش همزمان با وزش باد تاب خود ....زلیخا مرموز شده بود....من که نمیتونستم منتظر بشم گفتم:زلیخا اگه نگی نمیرم ...گفت :نمیتونم بگم ،فقط بدون که همه چی از اونجا شروع شد....برگشتم سمت ماشین به ساعتم نگاه کردم ،خیلی عجیب بود مدت زمان زیادی اونجا بودم اما ساعت فقط یک دقیقه گذشته بود.....از اون روز همش رویای زلیخا باهام بود و گاهی فکر فرار از پادگان به سرم میزد....روز جمعه مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم سمت روستایی که زلیخا زندگی میکرد....میترسیدم پدر و مادرش منو ببینند اما چشمهام کور و گوشام کر شده بود...تا جلوی در رسیدم زلیخا در چهار چوب در ظاهر شد و گفت:برو منم پشت سرت میام کوهستان..تو کوهستان پیش هم نشستیم و زلیخا گفت:تو نمیتونی با من ازدواج کنی اما میتونی با من رابطه داشته باشی گفتم:چرا نمیتونم ؟؟؟گفت:هر چی شد تو اون حموم شد...
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما بین دوتا بهترینیم...
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_نوزده
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
برگشتم پادگان از دوستام در مورد اون روستا سوال کردم ، یکی گفت:صبر کن یکی از اهالی سنندج که سربازه ازش میپرسم....گذشت و بی تابی های من برای زلیخا بیشتر و بیشتر میشد ....یک هفته از فرمانده مرخصی خواستم که در کمال تعجب موافقت کرد و من خوشحال وسایلمو جمع میکردم که دوستم با تعجب گفت:جاوید!بنظرت اتفاقات تو و زلیخا عجیب نیست...؟؟؟گفتم:چرا عجیب..؟؟گفت:چرا باید زلیخا تو رو تو خونه راه بده؟؟چرا حاضر به رابطه بشه؟؟؟ چرا با مرخصیت بالافاصله موافقت شد اما برای ما نشد؟؟؟؟گفتم:چون شانس دارم ،حسودی نکن و خندیدم......دوستم گفت :من این مسائل رو میپرسم و بهت میگم....گفتم:باشه و از پادگان زدم بیرون ....سوار ماشینهای جاده ایی شدم و اول تو روستای زلیخا پیاده شدم تا حتما ببینمش بعد برم شهر و روستا ی خودمون.....
ادامه در پارت بعدی👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_بیست
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
رفتم سمت خونه ی زلیخا ،اما هر چی پرسه زدم و رفت و اومدم زلیخا پیداش نشد....کلافه دور خودم میچرخیدم وهوا داشت تاریک میشد ،کلافه بودم چون اگه زلیخا رو نمیدیدم یه هفته مرخصی کوفتم میشد....تصمیم گرفتم تو مسافرخونه بمونم و فردا بیام تا ببینمش.....همینطوری که تو افکار خودم بودم و قدم میزدم ،حس کردم سایه ایی از پشت سر نزدیکم میشه....تیز برگشتم و زلیخا رو دیدم....خیلی خوشحال شدم...گفتم:معلوم هست کجایی؟؟؟خیلی وقته تو کوچه منتظرتم تا ببینمت....از دیدنم اصلا تعجب نکرد و خوشحال نشد و رفت سمت در حیاطشون....گفتم:کجا میری؟؟من اومدم تورو ببینم....گفت:خب تو هم بیا داخل....گفتم:پس آقات چی؟؟؟گفت:چند روزی ماموریته...چند روز نمیاد خونه...گفتم:پس مامانت..؟گفت:دوسال پیش فوت شد....از پله ها بالا رفتیم ،خونه ایی ساده و مرتب داشت که پشتی هارو مرتب دور تا دور چیده بودند....معذب بودم و یه جورایی میترسیدم که اقاش ناغافل سر برسه......
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_بیست_یک
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
زلیخا روسرشو از سرش کند و با یه سینی چای اومد کنارم نشست...اصلا حس خوبی نداشتم،جو خونه سنگین بود....گفتم:تو خونه اصلا حس خوبی ندارم ،بریم بیرون....لباشو با پیچ و تاب خورد و گفت:نکنه از من میترسی...؟؟؟چای رو فوری هورت کشیدم و گفتم:نه ،مگه میشه از تو ترسید اما از خونتون حس خوبی ندارم ،کلا تو خونه های قدیمی از بچگی ارامش نداشتم....نیم ساعتی گذشت و کلافه بودم و بلند شدم و گفتم:بهتره من برم تا برای تو هم دردسر نشه ...سراسیمه از جاش بلند شد و گفت:کجا میری جاوید؟؟میخواهی منو تنها بزاری....؟؟؟دستمو رو شونه اش گذاشتم و گفتم:یه هفته مرخصی دارم باید برم خونمون...بعد یه نگاه به دور تا دور اتاق کردم و ادامه دادم:درست هم نیست منو تو شب رو تنها تو خونه باشیم....سرشو گذاشت رو سینه ام و خودشو بهم چسبوند و با چشمهای قشنگش نگاهم کرد وگفت:مگه منو نمیخواستی ؟خب الان من اینجام.......
ادامه در پارت بعدی
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_بیست_دو
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
اونشب پیش زلیخا اختیار از دست دادم...(سانسور)وقتی به خودم اومدم کار از کار گذشته بود ...با ناراحتی گفتم:زلیخا منو ببخش که در مقابلت نتونستم تحمل کنم....گفت:من مشکلی ندارم و خودم رضایت دادم ...اصلا خودتو ناراحت و فکرشو نکن...آرامش عجیبی گرفتم ،انگار نه انگار که چند لحظه پیش ناراحت بودم...هوا کم کم داشت روشن میشد که ازش خداحافظی کردم و رفتم سمت ترمینال...تمام مسیر رو خوابیدم ....وقتی به زنجان رسیدم از اونجا ماشین گرفتم برای روستای خودمون....زیبا دانشگاه تربیت معلم درس میخوند و اونم برای تعطیلات اومده بود....من دلتنگ زلیخا بودم و بی صدا و مظلوم تو ایوان نشسته بودم که زیبا گفت:جاوید!راسته که سربازی از پسرا مرد میسازه،چقدر آروم شدی و از اون پسر شر و شیطون دیگه خبری نیست...چیزی نگفتم .....زیبا گفت:چرا همش تو خودتی؟؟؟گفتم:یه چیزی بگم قول میدی بین خودمون بمونه؟؟؟ راستش منعاشق زلیخا شدم ،میدونی کجا دیدمش..؟گفت:دختر ژاندارمره...؟؟؟بعد زیر لب گفت :تا اونجایی که من خبر دارم اونا تو شهرند....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
📗ﻋﺘﯿﻘﻪﻓﺮﻭﺷﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﻋﯿﺘﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ.
ﺩﯾﺪ ﻛﺎﺳﻪﺍﯼ ﻧﻔﯿﺲ ﻭ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺩﺭﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﮔﺮﺑﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺏ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ.
ﺩﯾﺪ ﺍﮔﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﻛﺎﺳﻪ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﺪ ﺭﻋﯿﺖ ﻣﻠﺘﻔﺖ ﻣﻄﻠﺐ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﺮﺍﻧﯽ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻣﯽﻧﻬﺪ.
ﻟﺬﺍ ﮔﻔﺖ : ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ ﭼﻪ ﮔﺮﺑﻪ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺁﯾﺎ ﺣﺎﺿﺮﯼ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ؟
ﺭﻋﯿﺖ ﮔﻔﺖ: ﭼﻨﺪ ﻣﯽﺧﺮﯼ؟
ﮔﻔﺖ : ﯾﻚ ﺩﺭﻫﻢ .
ﺭﻋﯿﺖ ﮔﺮﺑﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻋﺘﯿﻘﻪ ﻓﺮﻭﺵﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ .
ﻋﺘﯿﻘﻪ ﻓﺮﻭﺵ ﭘﯿﺶ ﺍﺯﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﮔﻔﺖ : ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﺑﻪ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺗﺸﻨﻪﺍﺵ ﺷﻮﺩ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﻛﺎﺳﻪ ﺁﺏ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ .
ﺭﻋﯿﺖ ﮔﻔﺖ : ﻗﺮﺑﺎﻥ ، ﻣﻦ با این كاسه ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ پنجاه ﮔﺮﺑﻪ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪﺍﻡ، ﻛﺎﺳﻪ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻧﯿﺴﺖ ، عتیقه است.
ﻫﺮﮔﺰ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺣﻤﻘﻨد.
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_بیست_سه
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
با تعجب و کلافه گفتم:یعنی چه؟؟تو از کجا میدونی؟؟؟گفت:دختر خاله زلیخا هم کلاسمه...یه بار حرف پیش اومد و گفت:مامانش دو سال پیش فوت شده و خودش با باباش تو زنجان زندگی میکنند....هنوز هم مجرده و ازدواج نکرده....با خنده گفتم:اشتباه میکنی،من خودم چند بار سنندج دیدمش،دروغ چرا..یه چیزی بگم ؟حتی یه شب خونشون موندم..زیبا عصبی گفت:تو چرا اینقدر سر به هوایی؟؟چرا رفتی خونشون؟؟اگه یکی میدید یا بفهمه چی؟؟اصلا اون زلیخا چجور دختریه که تورو میبره خونشون؟،از من میشنوی اونو از ذهنت پاک کن ،اینجور دخترا بدرد زندگی نمیخورند.....ناراحت و عصبانی بلند شدم و گفتم:با تو هم نمیشه حرف زد،،اخلاقت مثل پیرزناست...ماهمدیگر رو دوست داریم و همدیگر رو میخواهیم ،چی میشه باهم باشیم....زیبا لحنشو آرومتر و مهربونتر کرد و گفت:برادر من ،هیچ دختری جرأت نمیکنه پسری رو ببره خونشون،یه جای کار میلنگه .
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاشکی دروغ باشه خبر 😭🖤 . . .
#مرگ براسرائیل
#مرگ بر آمریکا
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
477.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وزیر انرژی استرالیا: فقط 18 روز بنزین؛ 16 روز گازوئیل و 14 روز سوخت هواپیما داریم
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
414.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلتنگ💔
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🔴📸نتانیاهو در صف بربری 🙄☝☝
خداییش این فرد رو اینهمه شباهت محاله😂
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH