414.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلتنگ💔
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🔴📸نتانیاهو در صف بربری 🙄☝☝
خداییش این فرد رو اینهمه شباهت محاله😂
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_بیست_چهار
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
راستی از کی تا حالا ادای خارجیها و روشنفکرارو در میاری...؟؟؟،عشق زلیخا کورم کرده بود و حرفهای زیبا که دقیقا مثل حرفهای رضا(دوست پادگان)بود و برام مسخره میومد.....کلافه بودم ...بی قرار دیدار زلیخا....یه روز از مرخصیم مونده بود که ساکمو برداشتم و وسایلمو جمع کردم...آبا گفت:کجا؟؟؟هنوز یه روز مونده.....بعد چهره ی مهربانی به خوش گرفت و ادامه داد:جاوید !اونجا که اذیت نمیشی ؟؟؟؟
گفتم:نه مادر من...اتفاقا با بچه ها خیلی هم خوش میگذره....سربازی اینقدر ها هم که میگند بد نیست....آبا گفت:آخه اینچندشب همش کابوس میبنی و خیلی سرو صدا میکنی....گفتم:نگران نباش چون خودم چیزی حس نکردم و حتی خوابی هم یادم نیست که دیده باشم،آبا من امروز باید برم تا فردا اونجا باشم.....بر خلاف اصرارهای آبا راه افتادم بسمت کردستان....تمام مسیر هیجان زده بودم برای دیدار زلیخا.....بی اختیار کشیده شدم سمت روستای اونا و رفتم تو کوچه و سنگریزه برداشتم و زدم به شیشه ی پنجره...
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_بیست_پنج
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
لحظه ایی بعد زلیخا اومدپشت شیشه ..وقتی منو دیدبه ثانیه نکشید اومد پایین ....تا در رو باز کرد محکم بغلش کردم ....گفتم:دلم تنگ شده بود..گفت:بیاتو..گفتم:آقات:فت:خوابه،خوابشم سنگینه....گفتم:نه من همین حیاط راحتم....کنار حوض نشستیم...نگاهمون به هم گره خورد...انگشتای باریکشو لای انگشتام کرد و گفت:میدونستم زود برمیگردی...تا سحر کنارش بودم و افتاب نزده رفتم جاده و یه ماشین گرفتم...راننده تعجب کرده بود و گفت:این وقت که هنوز هوا روشن نشده اینجا چیکار میکنی..؟؟؟گفتم:سربازم ،باید برم پادگان....یک هفته داخل پادگان بودم و منتظر جمعه بودم تا مرخصی ساعتی بگیرم....با هیچ کسی همکلام نمیشدم حتی با رضا...گوشه گیر شده بودم.....با هر سختی بود جمعه شد و رفتم پیش سرگروهبان تا مرخصی بگیرم اما موافقت نکرد...عصبی تو حیاط پادگان قدم میزدم که رضا اومد پیشم و گفت:جاوید!باید باهات حرف بزنم...از دیشب هی میخواهم بهت بگم اما نمیتونم....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_بیست_شش
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
باتعجب به رضا گفتم:چیزی شده؟؟چرا نگرانی؟؟رضا زود بگو چی شده ،،؟رضا گفت:دیروز راجع به اون روستایی که میگفتی با اون پسره که اهل این شهره پرسیدم...گفت:اون روستا خالی از سکنه است و فقط یه پیرمرد دیونه اونجا زندگی میکنه....هیچ کسی جرات نمیکنه اون روستا بره چون میگند جوش سنگینه....با خنده گفتم:رضا فقط بخاطر این نگران بودی؟؟منو ترسوندی...حتما یه روستا دیگه رو میگند....خودم اونجا بودم ....رفتم سمت خوابگاه...البته فکرم درگیر حرفهای زیبا و رضا بود و وقتی حرفهاشونو کنار هم میزاشتم بیشتر مشکوک میشدم اما به خودم تشر زدم که فکرهای منفی رو از خودت دور کن...من زلیخا رو لمس کرده بودم پس واقعی بود....یکماه هم به همین منوال گذشت و در طول این یکماه چند بار زلیخا رو تو کوهستان دیده بودم.....یه روز تو پادگان داشتم پوتینهامو واکس میزدم که اسممو صدا زدند که تماس تلفنی دارم....تعجب کردم ،آخه کسی به من زنگ نمیزد.....
رفتم تلفن رو برداشتم و گفتم:الو جاویدم....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیدی توی پناهگاه نبود؟!
آخرش آقامون هم خودش فدای ایران شد هم خانوادش💔🖤
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✼ بدتمیادبرایتودیگرانانجامبدن..❤️
- #استادبندانی | #ماهرمضان .
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_بیست_هفت
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
زیبا از پشت خط بدون سلام گفت:جادوید خوب حرفهامو گوش کن و نترس.....زانوهام لرزید و گفتم:زیبا چی شده؟؟کسی مرده؟؟؟زیبا گفت:جاوید فقط گوش کن و جواب بده...تو جدیدا دوباره زلیخا رو دیدی..؟؟؟؟فتم:اره ،هفته ی پیش دیدم،.....با تمسخر ادامه دادم نگرانیت بابت دیدن و ندیدن زلیخاست...؟؟؟زیبا گفت:گوشی رو میدم به یکی باهاش صحبت کن....بعد صدای دختری تو گوشم پیچید که گفت:الو اقا جاوید...منم زلیخا....فقط خواستم بگم اون خانم هر کی هست ،من نیستم ...نمیدونم چرا خودشو جای من زده....منگ مونده بودم...صداش مثل صدای زلیخا بود به همون قشنگی و همون آوا....
زیبا گوشی رو گرفت و گفت:جاوید ،اون طرف هر کیه دیگه پیشش نرو ،من نگرانتم...برای دلخوشی خواهرم گفتم:نه خواهر ،خیالت تخت،،...نگران نباش ..از حرفهای زیبا و زلیخا سرم گیج رفته بود...اگه اون دختر زلیخا بود پس اینکه چندین بار باهاش بودم کیه؟؟؟
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
#پروفایل | #پسرانه | #چریکی | #نظامی
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
و دعای آخر شبی من
خدایا حافظ عزیزان همه باش
حافظ عزیزان منم باش 🤲
خدایا تو از دل من خبر داری فقط میتونم بگم عزیزانم رو به تو میسپارم .
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_بیست_هشت
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
تو حیاط گیج و منگ راه میرفتم که رضا صدام کرد....رضا گفت:چی شده؟؟؟براش توضیح دادم که با زیبا و زلیخا حرف زدم و الان گیجم که این که باهاشم کیه؟؟؟؟رضا گفت:فعلا اونجا نرو ،...اخر هفته باهمدیگه میریم ببینم چه خبره....گفتم:من مطمئنم این زلیخاست ،از خاطرات بچگیمون گفت...من لمسش کردم...با این افکار یک هفته هم سر شد و جمعه مرخصی گرفتیم...ماشین گرفتیم و نزدیک روستا پیاده شدیم....ضربان قلبم بالا رفته بود،هم هیجان دیدن زلیخا و هم استرس حرفهای زیبا و رضا....پشت در خونه ی زلیخا که رسیدیم گفتم:باید منتظر شیم تا بیاد...رضا گفت:جاوید دیونه ایی..؟؟معلومه که این روستا مخروبه است....میخواست در رو باز کنه بره داخل که بازوشو گرفتم و گفتم:آدم باش...میخواهی بی اجازه بری خونه ی مردم...؟رضا هولم داد عقب و گفت:نفهم ،چرا خودتو زدی به خریت..؟؟اینجا همون روستای مخروبه است که اهالی سنندج میگند.....رضا در رو هول داد و رفت داخل....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_بیست_نه
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
منم به اجبار دنبال رضا رفتم...اما باورم نشد این همون خونه ایی باشه که من قبلا اومدم.حیاط پرازسنگ وکلوخ بود..حوضه خالی از اب و خشک خشک بودو جلبکهای خشک شده به ته حوض چسبیده بود و پراز برگهای خشک..پله ها که پا میزاشتی فرو میریخت...انگار داشتم کابوس میدیدم....گفتم:حتما خونه رو اشتباه اومدیم ...به خونه ای دیگه هم سر زدیم اما همه مخروبه بودند..رضا گفت:واقعا اینجا قرارمیزاشتی وشک نمیکردی؟گفتم:اینجوری نبود...همه چی مرتب و نو بود..حیاط جاروکشیده و تمیز بود..از اونخونه زدیم بیرون و پیرمرد رو دیدیم که همش میخندید ....رضا گفت:اینم پیرمرد دیونه که میگفتند.بیا بریم..از اون روز گوشه گیر و بداخلاق شدم...یه بار مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم همون روستا اما واقعا مخروبه بود،موقعی که ناامید میخواستم برگردم زلیخا رو دیدم ،لب حوض شکسته نشستیم،به زلیخا گفتم: حالا که من فهمیدم تو زلیخای واقعی نیستی اسم واقعیت رو بهم بگو...گفت:اسم من ساره است.....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH