eitaa logo
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
3.3هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
3.2هزار ویدیو
25 فایل
بسمـــــ ࢪب اݪشہدا ساݪ تأسیس:۱۴۰۳/۹/۲۰ کاناݪ مداحیمون: @Madahe113 اࢪتباط با مدیر: @Gamsaas تبلیغات و تبادݪ: @Gamsars تب ادمینیے: @Gamsars ڪپی؟بادعاے شہادت و ذکࢪ صݪوات بࢪاے ظہوࢪ امام زمان(ع) ●《اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ》●
مشاهده در ایتا
دانلود
🔺فاتـــــح خیبـــــࢪ 𝔽𝔸𝕋𝔼ℍ🔻
جدی؟ الهی که راست باشه
الهی آمین بذارین جدی بودنشو ترامپ اعلام کنه منم منتطرم🙂
خوب بسمه خبر خیلی گذاشتم از این مردک بیشتر از این لیاقت نداره😔!.
و تن فدای وطن...❤️🇮🇷 . . ● ➺ @Snipar313
✨✨✨ نظر؟ 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
🇮🇷معاون عملیات نیروی دریایی ارتش: نیروی دریایی آمریکا اگر جرئت دارد به سواحل جاسک و تنگه هرمز نزدیک شود🔥 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... بعداز گذشت چند هفته زیبا که خوابگاه داشت اصرار کرد بیاد پیش من بمونه اما من بهانه ی دوستامو اوردم و گفتم:دوستام اینجا رفت و آمد میکنند درست نیست که اینجا باشی..زیبا بیچاره دروغ‌هامو باور کرد و قبول کرد که نیاد....دو ماه از ورودم به دانشگاه نگذشته بود که در حیاط دانشگاه چشمم خورد به زلیخا...زلیخا با دوستاش داشت قدم میزد ‌ومیگفت و میخندید..محو تماشاش شدم .تمام زیبایی‌های ساره رو داشت و حتی صدا و هیکلش،وقتی تنها شد خودمو بهش رسوندم و گفتم:سلامزیرلب سلامی کرد و گفت:به جا نمیارم....چون من کامل میشناختمش فکر میکردم اونم منو میشناسه برای همین گفتم:جاویدم...اخم کرد و گفت:اقا مزاحم نشید.و راهشو ادامه داد...دنبالش رفتم و گفتم:جاوید برادر زیبا...فلان روستا....برگشت متعجب نگاه کرد و گفت:اهان،الان شناختم...زیبا خوبند...؟؟؟نگاهش همون نگاه ساره بود ولی نگاه زلیخا معصومیت و نجابت داشت....حرف زدنش شرم داشت و این از ساره متمایزش میکرد..... ادامه در پارت بعدی 👇 『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم... اون روز که رفتم خونه از ساره خبری نشد. خیلی منتظرش شدم اما نیومد..نصف شب ناخودآگاه چشمامو باز کردم دیدم یکی با قیافه ی وحشتناک و غصبناک بهم خیره شده........چشماش گلوله ی آتیش بود ،به‌ وحشت افتادم که یهو روم خیمه زد و گفت:دیگه به زلیخا نزدیک نمیشی ....احساس خفگی میکردم که ولم کرد...هر روز به عشق زلیخا میرفتم دانشگاه اما نمیدیدمش....ساره هم کمتر پیشم میومد....یه بار هم تو دانشگاه تمام بدنم قفل شد و افتادم زمین و بالای سرم اون موجود وحشتناک رو دیدم.....همه با ترحم نگاهم میکردند و تصور میکردند مریضی مثل صرع یا چیز دیگه ایی دارم اما من میدونستم همه چی زیر سر اون موجود خبیثه..از زیبا شنیدم که اخر هفته نامزدی زلیخاست...داشتم به معنی واقعی دیونه میشدم..ون روز در دانشگاه کل حواسم به زلیخا بود تا تعقیبش کنم ....وقتی از دانشگاه زد بیرون دنبالش رفتم و آدرس خونشو پیدا کردم.... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌『 ❥⇣•』___ ‌ ➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/ @Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH