سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_سی_دو
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
اون روز که رفتم خونه از ساره خبری نشد. خیلی منتظرش شدم اما نیومد..نصف شب ناخودآگاه چشمامو باز کردم دیدم یکی با قیافه ی وحشتناک و غصبناک بهم خیره شده........چشماش گلوله ی آتیش بود ،به وحشت افتادم که یهو روم خیمه زد و گفت:دیگه به زلیخا نزدیک نمیشی ....احساس خفگی میکردم که ولم کرد...هر روز به عشق زلیخا میرفتم دانشگاه اما نمیدیدمش....ساره هم کمتر پیشم میومد....یه بار هم تو دانشگاه تمام بدنم قفل شد و افتادم زمین و بالای سرم اون موجود وحشتناک رو دیدم.....همه با ترحم نگاهم میکردند و تصور میکردند مریضی مثل صرع یا چیز دیگه ایی دارم اما من میدونستم همه چی زیر سر اون موجود خبیثه..از زیبا شنیدم که اخر هفته نامزدی زلیخاست...داشتم به معنی واقعی دیونه میشدم..ون روز در دانشگاه کل حواسم به زلیخا بود تا تعقیبش کنم ....وقتی از دانشگاه زد بیرون دنبالش رفتم و آدرس خونشو پیدا کردم....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_سی_سه
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
۵روزی وقت داشتم و میتونستم ازش خواستگاری کنم..همون روز رفتم روستا و از آبا خواستم با آبابا حرف بزنه و بریم خواستگاری..آبا چشماش از خوشحالی برقی زد و گفت:کیه؟؟گفتم:تو دانشگاه چشمم یکی رو گرفته..آبا با دلخوری گفت:جاوید !من دختر شهری نمیگیرم.مگه دخترای دهات خودمون چشونه؟همین دختر عمه هات مثل پنجه ی افتابند و افتاب و مهتاب ندیده..آبا یه ریز حرف میزد:برم دختره شهری بگیرم که بچمو ببره شهر ،دو ماه یکبار میدیدمت اونم ازم بگیره...میخواهی دختر قرتی بگیری؟؟مگه دخترای دهات خودمون چشه؟؟وقتی دیدم حرف زدن با آبا فایده ایی نداره رفتم سراغ کسی که ازش حرف شنویی داره...رفتم سراغ حاجی دده...حاجی دده با شنیدن حرفهام گفت:من با مادرت حرف میزنم ولی تو مطمئنی دختره همون ژاندرام رو میخواهی...؟باباش نظامی و بداخلاق و قانونمندیه..سرمو انداختم پایین و گفتم:اره میخواهم....همون روز غروب آبابا گفت:حالا که مطمئنی همون دختر رو میخواهی فردا میریم خواستگاری.....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
📚هر چه کنی به خود کنی
در زمان قدیم درویشی بود در كوچه و محله راه میرفت و میخواند: "هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی"
زنی بدجنس درویش را دید، وقتی شعرش را شنید گفت: "من خلاف حرف درویش را ثابت میکنم". زن به خانه رفت و خمیر درست كرد و یك فتیر شیرین پخت و كمی زهر هم لای فتیر ریخت و آورد و به درویش داد و رفت به خانهاش و به همسایهها گفت: "من به این درویش ثابت میكنم كه هرچه كنی به خود نمیكنی".
زن یك پسر داشت كه هفت سال بود گم شده بود یك دفعه پسر پیدا شد و به درویش برخورد، سلامی كرد و گفت: "من از راه دور آمدهام و گرسنهام" درویش هم همان فتیر شیرین زهری را به او داد و گفت: "زنی برای ثواب این فتیر را برای من پخته، بگیر و بخور جوان!"
پسر فتیر را خورد و حالش به هم خورد و به درویش گفت: "درویش! این چی بود كه سوختم؟"
درویش فوری رفت و زن را خبر كرد. زن دواندوان آمد و دید پسر خودش است! همانطور كه توی سرش میزد و شیون میكرد، گفت: "حقا كه تو راست گفتی؛ هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی".
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_سی_سه
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
۵روزی وقت داشتم و میتونستم ازش خواستگاری کنم..همون روز رفتم روستا و از آبا خواستم با آبابا حرف بزنه و بریم خواستگاری..آبا چشماش از خوشحالی برقی زد و گفت:کیه؟؟گفتم:تو دانشگاه چشمم یکی رو گرفته..آبا با دلخوری گفت:جاوید !من دختر شهری نمیگیرم.مگه دخترای دهات خودمون چشونه؟همین دختر عمه هات مثل پنجه ی افتابند و افتاب و مهتاب ندیده..آبا یه ریز حرف میزد:برم دختره شهری بگیرم که بچمو ببره شهر ،دو ماه یکبار میدیدمت اونم ازم بگیره...میخواهی دختر قرتی بگیری؟؟مگه دخترای دهات خودمون چشه؟؟وقتی دیدم حرف زدن با آبا فایده ایی نداره رفتم سراغ کسی که ازش حرف شنویی داره...رفتم سراغ حاجی دده...حاجی دده با شنیدن حرفهام گفت:من با مادرت حرف میزنم ولی تو مطمئنی دختره همون ژاندرام رو میخواهی...؟باباش نظامی و بداخلاق و قانونمندیه..سرمو انداختم پایین و گفتم:اره میخواهم....همون روز غروب آبابا گفت:حالا که مطمئنی همون دختر رو میخواهی فردا میریم خواستگاری.....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تجربهای واقعی از مرگ🍁
سیاحت غرب
#قسمت_چهارم
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
*شبکه MS NOW: آمریکاییها تحمل این را ندارند که جنگ ترامپ با ایران طولانی شود*
🔹️کارشناسان میگویند که درگیری نظامی با ایران میتواند اقتصاد آمریکا و جهان را از چند مسیر تحت فشار قرار دهد؛ از افزایش قیمت انرژی گرفته تا هزینههای مستقیم نظامی و اختلال در تجارت جهانی.
🔹️در کوتاهمدت، مهمترین اثر اقتصادی جنگ افزایش قیمت نفت است که نهتنها هزینه حملونقل و تولید را بالا میبرد، بلکه به تورم بیشتر و کاهش رشد اقتصادی در بسیاری از کشورها منجر میشود.
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
وقتی صدای اذان موذن را میشنید آن جملات را تکرار میکرد🌱
#رسول خدا
رفیق...!
چندسالتہ؟!
همونتعدادصلوات
نذرڪنواسہآقا امام زمان ❤️🩹))
-یهاهلِدلیمیگفت:
وقتهاییکه
قفسهیِسینتازحجمِکلماتو
غمودردگرفتہوحرفی
برایِگفتننداشتی، بگو:
«یٰامَنْیَعْلَمُضَمیرَالصّٰامِتینَ» ایکسیکهازحالِدلِمنِساکتخبرداری..:)!👌
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_سی_پنج
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
ساره غیب شد و منو با یه دنیا سوال تنها گذاشت..فکرم درگیر بود و متوجه شدم که اذیتهای شبانه از طرف ساره است....بدون هماهنگی رفتیم شهر خونه ی زلیخا...وقتی در رو باز کرد متعجب یه لحظه جلوی در موند..دور تا دور نشسته بودیم که آبابا گفت:اومدیم خواستگاری دخترتون...بابای زلیخا با اون قیافه ی خشن و سیبیلهای تاب خورده خیلی عصبانی گفت:ما اینجا دخترنداریم ،دختر من خواستگارای بازاری داره،حالا پسر شما چی داره..؟؟یه بچه دانشجوی روستایی...اصلا کارش چیه؟آبابا به آبا گفت:بلندشو بلندشو ...اینجا شخصیت آدمو با پول میسنجند....اینجا دیگه جای ما نیست..باباش حتی برای بدرقه بلند نشد....نگاهم به زلیخا بود.تا دم در اومد و زیر لب معذرت خواهی کرد...آبابا میگفت:انگار از دماغ فیل افتاده ..ابا میگفت:ناراحت نباش پسرم ،بهترین و خوشگلترین دختر دهات رو برات میگیرم..اونا بسمت روستا رفتند و من برگشتم خونه ی اجاره ایم....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH
سرگذشت #جاوید
#چشم_سوم
#پارت_سی_شش
جاوید هستم ،متولد سال ۵۸...از همون بچگی با بچه های دیگه فرق داشتم...
فردا رفتم دانشگاه و با عجله میرفتمکلاس که از پشت زلیخا صدام کرد....به طرفش برگشتم ....نگاهشو به زمین دوخت و با همون حیا و حجب گفت:اقا جاوید!اون روز که با خواهرتون زنگ زدیم خیلی فکرم درگیر بود که اون خانم واقعا شبیه من بود...؟؟؟گفتم:نه اصلا ...یه جورایی فکر میکردم شمایید با تصویری که از بچگی تو ذهنم بود.....عذر خواهی کرد و رفت...زود پشت سرش رفتم و گفتم :واقعیتش میخواستم با شما صحبت گنم.با اخمریزی که تو چهره اش بود گفت:چه صحبتی؟؟هول شده بودم ،نمیدونستم چی بگم....گفتم :واقعیتش از همون روز اول که دیدمتون بهتون علاقمند شدم....
کف دستشو جلوم گرفت و گفت:لطفا تمومش کنیددیگه نمیخواهم چیزی بشنوم....بزارید همون یه کم احترامی که بینمون بود باقی بمونه..گفتم:ابراز علاقه ی من کجاش بی احترامیه...؟؟یهو افتادم زمین...نمیدونم چرا؟؟بعد گفتم:ببین حال و روز منو....من دیوانه ی تو ام....
ادامه در پارت بعدی 👇
『#فاتِح_خِیبـَــــࢪ ❥⇣•』___
➥︎ 𝒉𝒕𝒕𝒑𝒔://𝒆𝒊𝒕𝒂𝒂.𝒄𝒐𝒎/
@Snipar313┃):فاتح خیبر FATEH