عشق ورزیدن به کسی یعنی دیدن او آنگونه که خدا او را در نظر داشته است.
-داستایوفسکی؛
Haunted^᪲᪲᪲
ـ 3:23
منو بسپار به گذشته
که دیگه برنمیگرده
منو بسپار به همون
نقطه ی کور ته قلبت
Haunted^᪲᪲᪲
تبسم
میایح پرایوتم؟
https://eitaa.com/joinchat/3581216535C9354a12b12
دلم برای وقتایی که توی مترو تلفنی با لیلی حرف میزدم تنگ شد
چقد غیبت کردن باهاش حال میداد
Haunted^᪲᪲᪲
...
دلم برای ان روزها تنگ شده...
برای ان روزی که عکسهای برف کوه را نشانش دادم و انقدر ذوق کرد که انگار خودش پای قله ایستاده بود. با ان همه درس و مشغله، باز هم برایم وقت گذاشت. باز هم گفت «چه قشنگ!» طوری که ته دلم اب شد.
دلم برای ان خنده هایمان تنگ شده. برای ان موقع که به چکمه های سبزم میخندید. من میدانستم مسخره است، اما با او بودن، ان سبزی را هم قشنگ میکرد. با او بودن یعنی هر چیزی، حتی بدترین لباس عالم، یادگار یک خنده می شد.
دلم برای ان ریاضی های اجباری تنگ شده. برای ان لحظه که به زور میخواست چیزی یادم بدهد که من هیچوقت نفهمیدم. اما مهم نبود. مهم این بود که دارد حرف میزند. مهم این بود که نزدیکم نشسته. مهم این بود که هر از گاهی نگاهی به من می کرد که یعنی «تو احمقی ولی خب باید بفهمی.»
الان که فکر میکنم... میفهمم ان روزها تمام نمیشدند. آن روزها آنقدر ساده و روان میگذشتند که فکر میکردم همیشه هستند. حالا اما...
حالا دلم یک تیکه خالی دارد. یک جای خالی به اندازه نشستن کنار کسی که حتی چکمه های سبز من برایش شاید خاطره ی خوشی است.
کاش میدانستم ان روزها اینقدر زود تمام می شوند...
کاش میدانستم باید بیشتر لذت ببرم...
کاش...
اما دیگر دیر شده. حالا فقط میماند این دلتنگیش و عکسهای برفی که گرفته بودم توی گوشی و خنده هایش که توی گوشم هنوز زنده است.