Haunted^᪲᪲᪲
نه، تو اشتباه میکنی. چشمانش اشتیاقش را از دست نداد؛ اشتیاقش فقط دیگر مال تو نبود. لبخندهایش تلخ شد،
متاسفانه تلخی حقیقت را مانند خنجری در قلبم فرو کردی و آن را در قلبم پیچاندی ؛
من آنقدری دوستش دارم که گرد و غبار عشقش را با تمام تنگی نفسم به جان میخرم ، اما او غبار عشق مرا به نسیم نو و خوشبویی فروخت .
Haunted^᪲᪲᪲
متاسفانه تلخی حقیقت را مانند خنجری در قلبم فرو کردی و آن را در قلبم پیچاندی ؛ من آنقدری دوستش دارم
میگویی غبار عشقش را به جان میخری، اما مگر میشود چیزی را خرید که صاحبش دیگر فروشنده نیست؟
Haunted^᪲᪲᪲
میگویی غبار عشقش را به جان میخری، اما مگر میشود چیزی را خرید که صاحبش دیگر فروشنده نیست؟
فروشنده عشق.آه!اما ممکن است او فروشنده باشد،فروشنده غم هایش.فروشنده خاطراتش.
محال است او؛دیگر او نباشد.محال است!
پرتوی میتابد از کاشانهات
میهمان میآید آن خویشانهات
او زبانِ درد های بیداوست
با زبانِ دردِ مردم آشناست
با دلت میگوید آن آزموگار
سرگذشتِ عاشقانِ روزگار
او خبر دارد ز جانِ هر خبر
هر خبر در جانِ او دارد گذر
چون سفر با هر مسافر همره است
نوحِ کشتیبان و خضر آگه است
-هوشنگ ابتهاج؛