eitaa logo
سهرابه 🌱.
244 دنبال‌کننده
198 عکس
44 ویدیو
0 فایل
؛ ‹ زندگی دفتر شعریست ، پر از شادی و غم ! › گر سخنی داشتی : https://harfenashenas.ir//message.php?name=Sohrabe
مشاهده در ایتا
دانلود
از اناری حال‌ِ دل پرسیدم امشب، گفت:خون ؛ لاله را گفتم: خبرْ تازه چه‌ داری؟ گفت: داغ !
_شبی برای تو تا صبح شعر می‌گفتم ؛ بیا که فصل غزل گفتن و غزل‌خوانی‌ست . . }
“نه قدرِ لطف، نه رسمِ وفا، نه حقِ نمک گلایه نیست! ولی بد زمانه‌ای شده است” فاضل نظری
. به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛ به من گفت:نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم. وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!
🌱 " تنها آسمان می‌دانست؛ که ابر چقدر ماه را دوست ‌می‌داشت . . " _زمانی که باریدنش فرا رسید ابر بی‌تاب شد . . همه را پس می‌زد، و در برابر بارش مقاومت می‌کرد . . آسمان رو به او گفت: به من اعتماد کن! تو باز هم ماه را ملاقات میکنی . ابر بی‌قرار تر از قبل گفت: ای آسمان! این چگونه محاسبه کردنی است؟ تا لحظاتی دیگر من برای همیشه در زمین هستم و ماه من در آسمان است. چرا من را به سخره می‌گیری و نمک بر زخم می‌پاشی؟ آسمان چیزی نگفت و باد احضار شد تا چرخه طبیعت گردانده شود ابر دیگر نتوانست طاقت بیاورد بغضش با صدای زیادی ترکید و شروع به باریدن کرد او از آسمان ناراحت بود ؛ چون فکر می‌کرد هیچ تلاشی برای کمک به او نکرده. در همین افکار بود که خود را در دریاچه ای یافت فهمید که به آب دریاچه ملحق شده . ___ دیگر روز شده بود و خبری از ماه نبود هر چند اگر هم بود... برای ابر فرقی نمی‌کرد . او که دیگر در آسمان نبود . . تا شب فقط فکر می‌کرد و فکر می‌کرد. دیگر حتی ماهی ها هم جنسِ غمِ ابر، که حالا دریاچه بود، را حس کرده بودند . . گذشت تا ابر، روشنایی‌ در خود احساس کرد اندکی تامل کرد تا توانست انعکاس ماه را درون خود احساس کند! تصویر ماه کاملا درون دریاچه بود. ابرِدریایی از احساس شعف و زنده‌دلی نمی‌دانست چه کند . او قبلا که ابر بود در "کنار" ماه بود اما اکنون ماه را در "درون" خود داشت . . . } ناگهان از آسمان ندا آمد : ای ابرِدریایی!🌧🌊 یادت هست تو را گفتم به من اعتماد کن تا هر آنچه در آرزوی آنی از آنِ تو شود ؟🌖 اعتماد نکردی . . اما من عظمتم را هرگز از تو دریغ نخواهم کرد :) [ ای بنی آدم به آسمان زندگیتان اعتماد کنید و چه آسمان عظیم تری جز خدا در زندگی خود می‌یابید . . ؟! ]
پس از شوقِ فراوان بر دلم داغِ وصالت ماند شبیه کودکی که صبحِ اردو خواب می‌ماند..
؛ ترک ما کردی ولی با هر که هستی یار باش مثل من هرگز نکن با او کمی دلدار باش(:
_یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم . . }
میله‌ی زندان من هر موی مژگان تو بود من از این زندان برای خویش، قصری ساختم
ماييم و شكست دل و ويرانی خـاطر يک خاطر و صد گونه پريشانی خاطر(:
شب چو از كوی تو آشـفته و بـيتاب روم خود به خود درد دلی گويم و در خواب روم..
-