از اناری حالِ دل پرسیدم امشب، گفت:خون ؛
لاله را گفتم: خبرْ تازه چه داری؟ گفت: داغ !
#حامدعسکری
“نه قدرِ لطف،
نه رسمِ وفا،
نه حقِ نمک
گلایه نیست!
ولی بد زمانهای شده است”
فاضل نظری
.
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛
به من گفت:نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!
#عقلنوشتهایباچاشنیِدل🌱
" تنها آسمان میدانست؛
که ابر چقدر ماه را دوست میداشت . . "
_زمانی که باریدنش فرا رسید ابر بیتاب شد . .
همه را پس میزد،
و در برابر بارش مقاومت میکرد . .
آسمان رو به او گفت: به من اعتماد کن!
تو باز هم ماه را ملاقات میکنی .
ابر بیقرار تر از قبل گفت: ای آسمان!
این چگونه محاسبه کردنی است؟
تا لحظاتی دیگر من برای همیشه در زمین هستم و ماه من در آسمان است. چرا من را به سخره میگیری و نمک بر زخم میپاشی؟
آسمان چیزی نگفت و باد احضار شد تا چرخه طبیعت گردانده شود
ابر دیگر نتوانست طاقت بیاورد بغضش با صدای زیادی ترکید و شروع به باریدن کرد
او از آسمان ناراحت بود ؛
چون فکر میکرد هیچ تلاشی برای کمک به او نکرده.
در همین افکار بود که خود را در دریاچه ای یافت
فهمید که به آب دریاچه ملحق شده .
___
دیگر روز شده بود و خبری از ماه نبود
هر چند اگر هم بود... برای ابر فرقی نمیکرد .
او که دیگر در آسمان نبود . .
تا شب فقط فکر میکرد و فکر میکرد. دیگر حتی ماهی ها هم جنسِ غمِ ابر، که حالا دریاچه بود، را حس کرده بودند . .
گذشت تا ابر، روشنایی در خود احساس کرد
اندکی تامل کرد تا توانست انعکاس ماه را درون خود احساس کند!
تصویر ماه کاملا درون دریاچه بود.
ابرِدریایی از احساس شعف و زندهدلی نمیدانست چه کند .
او قبلا که ابر بود در "کنار" ماه بود
اما اکنون ماه را در "درون" خود داشت . . . }
ناگهان از آسمان ندا آمد :
ای ابرِدریایی!🌧🌊
یادت هست تو را گفتم به من اعتماد کن تا هر آنچه در آرزوی آنی از آنِ تو شود ؟🌖
اعتماد نکردی . .
اما من عظمتم را هرگز از تو دریغ نخواهم کرد :)
[ ای بنی آدم
به آسمان زندگیتان اعتماد کنید
و چه آسمان عظیم تری جز خدا در زندگی خود مییابید . . ؟! ]
#هومو
#خودـنوشت