- سکوتِ سفید .
____ __
به قول جاهد ظریف اوغلو:
با آن همه اشتیاق و علاقه
اگر قلبش جوانه نزد
بدانید
شما
خاکش نبودید . . .
[ سکوت سفید ]
نسیم خنک پاییز ، چمن های زرد را میرقصاند . رقصی در عزای خویش که هیچ کس نمیفهمد . خاک با تمام سردی اش به وجود پوسیده ام گرما میبخشد . موج دریا آرام و بی صدا عشق شن های ساحل را در خود محو میکند . انتها بی پایان است . یعنی چه چیزی آن سوی این دریا انتظار میکشد ؟ . کاش میتوانستم آن سوی پوچی را ببینم . ای کاش . . .
اکنون من مانده ام و آواز غم خود . ندایی میدهد آسمان . پرواز کبوتران در آغوش سرد پاییز زیباست . رادیو ماشین ، خش خش کنان و با شرمندگی فضا را تلطیف میکند . همان کتی را پوشیده ام که با دستان کوچک و زخمت با عشق برایم دوختی . سرما نمیتواند عشق را در دام بیندازد و شکارش کند . کاش میدانستم که خواهی رفت و دگر بازنخواهی گشت . کاش میتوانستم برای بار آخر پیشانی ات را ببوسم و آرامش بگیرم . ای کاش میتوانستم . . .
- آذرخش .
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- چون به خلوت میروند ، آن کار دیگر میکنند . . .
[ سکوت سفید ]
گاهی اوقات دلم میخواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم میگریزم. از خودم که همیشه مایهی آزار خودم بودهام. از خودم که نمیدانم چه میکنم و چه میخواهم...
- فروغ فرخزاد
[ سکوت سفید ]
«شاید اگر تو اینجا بودی اشکهایی را که حالا توی چشمهایم با زحمت نگه میدارم روی دستهایت میریختم.»
__نامهی فروغ فرخزاد به پرویز شاپور.
دگر بوی زندگی را یادم رفته است . اصلا زندگی بویی داشت ؟ . ذهنم آشفته است نمیتوانم مهربانی را پیدا کنم . هر گلی را که میبینم یاد باغ دل شکسته ام می افتم . دگر گل ها بوی خاک مرده میدهند . هیچ چیز برایم تازگی ندارد . همه چیز تکراری . تیک تاک . زمان آهسته و متکبر میگذرد . تنها باریکه نور بنفش ، اتاق را نگاه میدارد . یادش بخیر ، بچه که بودم همیشه مادرم دستان خسته و بیجانش را لابهلای موهایم میکرد و برایم از گندم هایی میگفت که خوابیده اند . اکنون پناه خندههایم در تاریکیست و درمآن دلم با خدا . . .
اصلا وقتی نام او را بر زبان میآورم ، پرتو های امید دلم را میلرزاند . حالا او شده است تمام نا تمام هایم . روز ها آنقدر چشم انتظار مینشینم تا مهتاب طلوع کند و من بتوانم از خورشید خندان برایش بگویم . اگر ، اگر او نبود من در اقیانوس غم های آشفته ام غرق میشدم . وقتی با او بر سر سفره دلم مینشینم گویی در چمن زاری نشسته ام و او را به یک لیوان چایی دعوت کرده . حرف هایمان انتهایی ندارم خب در واقع حرف هایم تمامی ندارد . آخر مگر میشود دلت با او باشد و خواب به چشمانت پرواز کند ؟ .
نمیشود . . .
- آذرخش .
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- ایستاده در برابر جهان و زانو زده در برابر خدا . . .
[ سکوت سفید ]