قهوهمینوشمکهباتلخیفراموشمشوی ..
لعنتیفنجانچقدرهمرنگ ِچشمانتشده ..
یک بغل شعر سرودم نبرد از یادم ،
لیکن از بخت بدم شعر و غزل دوست نداشت .
حل شدن در دل معشوقه که ایرادی نیست ،
چای هم آب کند در دل ِخود قندش را .