قهوهمینوشمکهباتلخیفراموشمشوی ..
لعنتیفنجانچقدرهمرنگ ِچشمانتشده ..
یک بغل شعر سرودم نبرد از یادم ،
لیکن از بخت بدم شعر و غزل دوست نداشت .
حل شدن در دل معشوقه که ایرادی نیست ،
چای هم آب کند در دل ِخود قندش را .
وارد کافه شدی رنگ از رخ قهوه پرید
رحم کن بر کافهچی ها چشمهایت را ببند . .
گیرم که هزاران غزل از هجر نوشتیم ؛
جرئت که نداریم به دلدار بگوییم . .
عشق یعنی که در آغوش کسی میخندد
و من از خنده ی او شاد، ولی غمگینم...