گرچه او هرگز نمیگیرد ز ِحال ِما خبر
درد ِاو هر شب خبر گیرد ز ِسر تا پای ِما
هر شب ای دل!
گفتگوی زلفِ جانان میکنی
خــود پریشانی و ما را هـَـم پریشان میکنی .!
کاسهای حلوا به دستت اندکی روی لبت ،
از همان ساعت شدیدا بنده حلواخور شُدم
اگر جای مروت نیست، با دنیا مدارا کن
به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن
بس که چون نیشکری، نازک و شیرین و لطیف
بند بند ِتو ، ز سر تا به قدم شیرین است .