من زمستانت شدم،دیگر بهارت نیستم
خوشبحالت راحتی،دیگر کنارت نیستم
عاشقت بودم ولی، هرگز نفهمیدی مرا
آنقدر زخمم زدی، دیگر دچارت نیستم
تو تازه ترین حس خدا دادی من باش
گاهی غم و یک عمر فقط شادی من باش
ویرانهترین شهر جهانم که نباشی . .
معمارقسمخوردهی آبادی من باش
غم مخور، ای دل که باز ایام شادی هم رسد
هر کجا دردی ست آن را عاقبت مرهم رسد.