من زمستانت شدم،دیگر بهارت نیستم
خوشبحالت راحتی،دیگر کنارت نیستم
عاشقت بودم ولی، هرگز نفهمیدی مرا
آنقدر زخمم زدی، دیگر دچارت نیستم
تو تازه ترین حس خدا دادی من باش
گاهی غم و یک عمر فقط شادی من باش
ویرانهترین شهر جهانم که نباشی . .
معمارقسمخوردهی آبادی من باش
غم مخور، ای دل که باز ایام شادی هم رسد
هر کجا دردی ست آن را عاقبت مرهم رسد.
از چرخش روزگار دگر سیر شدم
از روز و شبم خسته و دلگیر شدم
مرگم نمیگیرد سراغی از من...
به گمانش جوانم ؛ بخدا پیر شدم:)
بغلم کن که در این شهرِ پُر از غم بغلت
بعدِ آغوشِ خدا اَمن ترین جای من است..