من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست
خفتگان را به سحرخوانی من حاجت نیست
یک نفر از جنسِ احساسِ تو میخواهد دلم
یک نفر مثلِ خودت، اصلا تو میخواهد دلم...
چون خاطرهی ِغنچهی پرپر شده در باد
در حافظهی ِباغچهها هستی و رفتی . .
هر ستاره یک نشان از غم و دلتنگی من
آسمان را بفرستم که بدانی همه جا یاد تو ام؟
غافل از این که تورا باد به هرجا ببرد...
میدویدم پِی تو کاش که لایق بودی🌬🌪
خم به ابرو میبری جانم به قربانت رَود
ناز مکن جانِ دلم دل را به یغما میبری!