دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
با فکرِ تو تاب و رَمَق از پیکرِ من رفت
گَر خود برسی جان بدهم من به گمانم...
من بریدم دل ز تو؛ اما خدایی جان من
سر به بالین مینهی، دردی نداری در دلت؟