نردبان ميخواست يا انديشه دينار داشت؟
نفع خود ميديد تنها، هركه با ما كار داشت!
گر لباس پاره میبينی تنم، از فقر نيست . .
آستينم را بريدم بسكه در خود مار داشت!
پشت هم شعر نوشتم که بخوانی . . خواندی؟
بغض کردم که ببینی و بمانی . . ماندی ؟
خــون ِدل خوردم برای بیت بیت ِ هر غزل،
جــانِ من این خــون دلــها را نخوانــی سَرسَری...
بغلم کن که در این شهرِ پُر از غم بغلت
بعدِ آغوشِ خدا اَمن ترین جاے من است
از جهان، از سرنوشت، از زندگانی خستهام
ناتوانم، ناتوان، از هر توانی خستهام
کاش میشد بازگردد، روزگار کودکی
پیر گشتم در جوانی، از جوانی خستهام