بغلم کن که در این شهرِ پُر از غم بغلت
بعدِ آغوشِ خدا اَمن ترین جاے من است
از جهان، از سرنوشت، از زندگانی خستهام
ناتوانم، ناتوان، از هر توانی خستهام
کاش میشد بازگردد، روزگار کودکی
پیر گشتم در جوانی، از جوانی خستهام
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
آنقدَر در حسرت دوری تو نجوا کنم
تا خدا گوید بیا این هم عزیز دردانهات....