ماییم و همین آرزویِ یار و دگر هیچ ،
یک سینه پر از حسرت دیدار و دگر هیچ .
قاضی عادل قصه به نگاهت دل باخت . .
یک نگه کردی و یک دادسرا ریخت به هم .
کودك خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد . .
حیات جاودان در عشق و در جان باختن دیدم
زدم خود را به تیغ عشق جان و دل فدا کردم
- فیض کاشانی
نامهات را هنوز میخوانم
گفته بودی بهار میآیی
مینویسم قطار... اما تو
با کدامین قطار میآیی؟
بوسه را در نامه می پیچد برای دیگران
آن که می دارد دریغ از عاشقان پیغام را...