براي ديگران بودی برای دیگران ماندی؛
و من با بغض ميگويم: ‹ خلایق هر چه لایق را›
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست،
میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست،
مینشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست!
باز میخندی و میپرسی ك حالت بهتر است؟
باز میخندم ك خیلی گرچه میدانی که نیست!
‹ شعر › میخوانم برایت واژه ها گل میکنند
یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست!
چشم میدوزم به چشمت، میشود آیا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟