در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست،
میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست،
مینشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست!
باز میخندی و میپرسی ك حالت بهتر است؟
باز میخندم ك خیلی گرچه میدانی که نیست!
‹ شعر › میخوانم برایت واژه ها گل میکنند
یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست!
چشم میدوزم به چشمت، میشود آیا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
تمنای وفاداری، مرا هرگز نبود از تو
ولی ای بیوفا، از بیوفا هم انتظاری هست!
- فاضل نظری
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
- فروغ
جهان از پرتو عشقت چراغان شد که هر خاری
به شمعی میرسد، چون آتش اندر بیشه میافتد
- بیدل دهلوی