من هرچه مولانا شدم او شمس تبریزم نشد
ای شمسِ نا تبریزیام هرگز فراموشم مکن
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای، این شب چقدر تاریک است!...
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است🫠...
دیگر به آن در قدیمی که به رویم باز نمیشود نمیکوبم؛ درِ خودم را میسازم و از آن وارد میشوم.
عقل اگر میخواهد از درهای منطق بگذرد
باید از خیر تماشای حقایق بگذرد
آنچه آن را علم میدانند، اهل معرفت
مثل نوری باید از دلهای عاشق بگذرد
طفل میگرید مگر میداند این دنیا کجاست؟
عمر چون با های های آمد به هق هق بگذرد
هر بهاری باغبان راضی به تابستان شود
باید از خون دل صدها شقایق بگذرد
صبر بر دور جدایی نیست ممکن بی شراب
همتی کن ساقیا! تا مثل سابق بگذرد
از گناه مست اگر زاهد به کفر آمد چه غم
از خطای اهل دل باشد که خالق بگذرد
سه درد اید به کاروم، هر سه یک بار،
غریبی و اسیری و غم یار،
غریبی و اسیری چاره دیره،
غم یارو غم یارو غم یار...
- بابا طاهر