پیش از آنی که بخواهی از کنارت میروم
تا بدانی عذرِ ما را خواستن کارِ تو نیست!
اگر از کمندِ عشقت بروم کجا گریزم
که خلاص بی تو بند است و حیات بی تو زندان
گرگ های این زمانه پشم پوشان آمدند
بُرده و کُشتند و خُوردند این من فرسوده را
گفته بودی با هیچ یک از آدمان خو نیستی
آه دیدم بعد من با گرگ خو هم سو شدی