عزیزا کاسهٔ چشمم سرایت
میان هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو
نشیند خار مژگانم به پایت
من به میل خود به پایت سر نهادم، جان بخواه
جان به قربانت! چرا این پا و آن پا میکنی؟
زانوی غمم خوب مرا خوب بغل کن
من جمله درم خوب به دیوار نظر کن
از این جگر سوخت تن اشک نیامد
بر مرگ منم مهر و فتوای دگر کن