به مجموعه یادگاری های سالِ ۱۴۰۳ مینگرم.
تکمیلِ تکمیل است.
در گوشه ای نگرانی جا خوش کرده و آن طرف تر هم حضور پر رنگ شادی نمایان است.
خوب که نگاه میکنم میبینم؛ گلِ مجلسش را افتخار پر کرده و در گوشه هایش ناراحتی حس میشود.
نگاهم را بر میدارم.
گذشت. هر چه بود و نبود، به یک مجموعه از سال ۱۴۰۳ تبدیل شد که به جمعِ خاطراتم پیوست.
حال، من ماندم و پرکردنِ مجموعه ای از سال ۱۴۰۴...
آوای قلم
ولی ذاتِ بارون طراوت و تازگیه، نمیشه دوستش نداشت :)))
بارون مثل اون اتفاق خوبه است که بعد یک عالمه دردسر میاد و مهمون دلت میشه...
بارون مثل اون رفیق خوبه است که تو اوج سختی و مشکلات بهت زنگ میزنه و حالتو میپرسه.
خلاصه که بارون کلا خوبه!
خیلی خیلی خوب!!
کوله بارِ سفرم را برداشته، داخلش را پر از وسایلِ مورد نیاز میکنم.
در لحظه ی آخر به چمدانِ در دستم نگاهی می اندازم.
مروری تند و سریع بر محتویاتِ داخل چمدان انداخته، در آن را محکم میبندم.
به گمانم سفری سخت اما زیبا در پیش رویم باشد...
حالِ عجیبی دارم.
حالم شبیه به کسی که از ذوق خوابش نمیبرد نیست؛ مانند کسی است که نمیداند سفر برایش چه آماده کرده...
چندین سال است سفر های جورواجور را تجربه میکنم و هربار با دنیایِ جدیدی مواجه میشوم...
استرسِ سفر باعث میشود بار دیگر داخلِ چمدانم را نگاه کنم؛ نکند چیزی را جا بگذارم و کارم لنگ بماند...
گوشه ای از چمدان را جعبهای از محبت گذاشتهام.
ظرفِ نگرانی و شادی را هم برداشته و کنار هم قرارشان دادهام.
استرس،اشک و لبخند هم در جیبِ کوچکِ چمدان است.
من آماده ام...
آماده ی سفر به دنیایِ جدیدِ زندگیم...
راستی!
تولدم مبارک :)
فریادِ ناراحتی از تک تکِ پیام هایش شنیده میشد.
دلیلِ ناراحتی اش را خوب میدانستم؛ در فاصله خلاصه میشد.
فاصلهای که بین دو رفاقتِ محکم میافتد و آن درِ محکم را از لولایش بیرون آورده، باعث میشود لق بزند.
همدلی کردن برایم زمانی که منم صدایِ لق زدنِ درِ رفاقت را شنیده ام، سخت بود.
با قربان صدقه رفتن، سعی کردم او را آرام کنم تا لق زدن و صدایش را فراموش کند.
قهرمان، خودش بود؛ سطل آب را بلند کرد و بر آتشِ وجود ریخت.
برایم نوشت:
میدونی باید عادت کنیم؛ چرا که دیگه مسیر هر کس داره جدا میشه...
من میدانستم منظورِ آن کلماتِ غمناک را...
چمدانش را بسته است...
تمامِ وسایلش را در آن چمدانِ کوچک جا کرده و مصمم است که برود.
اصرارِ بر رفتنش با نگرانیِ در چشمانش، همخوانی ندارد؛ آخر رمضان را چه به نگرانی؟
دلیلش را جویا میشوم...
حق با اوست؛ مزهینگرانی اش را همه و همه دستِ کم یک بار چشیده ایم.
چشمانش یک سوال را فریاد میزنند:
آیا بعد از رفتن، کسی هم به یادِ من خواهد بود؟
پ.ن:
به امید دیدار_بهترین ماهِ خدا
غرقِ خواب بود؛ جوری که اگر بمبی را کنارش میترکاندی، احتمال بیدار شدنش کمتر از صفر بود.
دخترش را در بغل گرفته، بالا و پایینش میکنم تا جلوی گریه اش را بگیرم...
نه اینکه داییِ غرق خوابم را بیدار کند؛
بدلیل اینکه اگر دختر دایی ۶ ماهه ام گریه کردن را بر آرام بودن ترجیح دهد، آرام کردنش فقط به دستِ پدر هست و بس...
چیزی که نباید اتفاق می افتاد، اتفاق افتاد .
نمیدانم شاید دخترِ ۶ ماهه وقتی متوجه شد برادرش در بغلِ مادر است حسودی کرده و آن گریه نشانه ی حسودی باشد...
کار از قربان صدقه رفتن و جان سادات آرام باش گذشته بود، صدای گریه اش جگرم را نشانه گرفته بود و همانند گلوله ای آدم کش در آن فرو میرفت...
بیدارش کردند...
بچه را به بغلش دادم و هرکی بچه نداره خدا چندتا چندتا بهش بده را هم چسباندم تنگش...
خواب بر چشمانش موج مکزیکی میرفت و دختر در بغلِ پدر دقیقه ای را به گریه و دقیقه را به آرام بودن اختصاص داده بود...
بچه در بغل، با قدم هایش مسافت اتاق را متر میکرد؛ و چشمانش نیز باهمان خستگی، تمایلی به باز شدن نداشتند.
با دیدن دایی ام فقط یک جمله به یادم آمد:
پدر است دیگر...