eitaa logo
آوای قلم
258 دنبال‌کننده
135 عکس
13 ویدیو
1 فایل
...به‌نامِ‌خالقِ زیبایی‌ها... آوا‌ی‌ِ ماندگارِ قلم‌ بر جسم و روحِ کاغذ‌... آوایی که شنیدنی و گوش‌نوازست... و من برایِ شنیده‌شدنش، اینجا را برگزیدم... <<<خوش‌آمدید به کلبه‌ی‌ آوایِ قلم>>>
مشاهده در ایتا
دانلود
و ما تا همیشه مدیون کسانی که برای خوشحال کردنمون سنگِ تموم میذارن، هستیم... :)
چمدانش را بسته است... تمامِ وسایلش را در آن چمدانِ کوچک جا کرده و مصمم است که برود. اصرارِ بر رفتنش با نگرانیِ در چشمانش، همخوانی ندارد؛ آخر رمضان را چه به نگرانی؟ دلیلش را جویا میشوم... حق با اوست؛ مزه‌ی‌نگرانی اش را همه و همه دستِ کم یک بار چشیده ایم. چشمانش یک سوال را فریاد میزنند: آیا بعد از رفتن، کسی هم به یادِ من خواهد بود؟ پ.ن: به امید دیدار_بهترین ماهِ خدا
غرقِ خواب بود؛ جوری که اگر بمبی را کنارش میترکاندی، احتمال بیدار شدنش کمتر از صفر بود. دخترش را در بغل گرفته، بالا و پایینش میکنم تا جلوی گریه اش را بگیرم... نه اینکه داییِ غرق خوابم را بیدار کند؛ بدلیل اینکه اگر دختر دایی ۶ ماهه ام گریه کردن را بر آرام بودن ترجیح دهد، آرام کردنش فقط به دستِ پدر هست و بس... چیزی که نباید اتفاق می افتاد، اتفاق افتاد . نمیدانم شاید دخترِ ۶ ماهه وقتی متوجه شد برادرش در بغلِ مادر است حسودی کرده و آن گریه نشانه ی حسودی باشد... کار از قربان صدقه رفتن و جان سادات آرام باش گذشته بود، صدای گریه اش جگرم را نشانه گرفته بود و همانند گلوله ای آدم کش در آن فرو میرفت... بیدارش کردند... بچه را به بغلش دادم و هرکی بچه نداره خدا چندتا چندتا بهش بده را هم چسباندم تنگش... خواب بر چشمانش موج مکزیکی میرفت و دختر در بغلِ پدر دقیقه ای را به گریه و دقیقه را به آرام بودن اختصاص داده بود... بچه در بغل، با قدم هایش مسافت اتاق را متر می‌کرد؛ و چشمانش نیز باهمان خستگی، تمایلی به باز شدن نداشتند. با دیدن دایی ام فقط یک جمله به یادم آمد: پدر است دیگر...
به امید اینکه سیزدهمین روز از فروردین سال ۱۴۰۴، بهترین اتفاقات رو بهتون هدیه داده باشه... :)
ولی رفاقت با بعضی از آدما، اونقدری بهت حالِ خوب میده که میخوای خدارو محکم بغل کنی بهش بگی: دمت گرممم‌! عجب احسن الخالقینی...
آوای قلم
از آن فکر و خیال هایی که دلشوره ات را به جای اینکه از بین ببرند، دو برابر می‌کنند. فکر و خیال هایی ک
باز هم همان دلشوره های ناجوری که از نگرانی و استرس نشئت می‌گیرند، سرزده واردِ زندگیم شدند و اوقاتِ معمولی ام را به نامعمولی ترین حالتِ ممکن درآوردند. و من برخی اوقات میمانم سرم را به کدامین دیوار بکوبم تا یه کم از آن همه هیاهو بر زمین ریخته، رهایم کند... پ.ن: نگرانی_قسمتِ نمیدونم چندم :)‌
و به راستی برخی اوقات چیزی را میخواهی که به صلاحِ تو نیست... و خدا بهتر از همه صلاحِ تو را می‌داند :)
امروز، چشم های اشک بار را زیاد دیدم و در مقابلشان تنها سکوت را مناسب میدانستم وضعیت خودم از آنها بهتر نبود اما چون گریه هایم را قبلا کرده بودم و پا به میدان مسابقات گذاشته بودم، حالم نسبتا متعادل بود...‌ برایم سخت بود دیدن اشک هایی که انگاری بر اثر زخمی بزرگ به وجود آمده اند. گریه ها همه و همه فریاد هایی برگرفته از تلاش های دانش آموزان بود؛ تلاش هایی که تنها خدا از آن باخبر بود و بس ولی ما همه دلخوشیم به آن صلاحی که خداوند لحظه لحظه ی زندگیمان را با آن رقم می‌زند... ۱۴۰۴/۱/۲۰ چهارشنبه توصیفی از چهل و سومین دوره ی مسابقات قرآن عترت نماز استان یزد برگزار شده در کانون ولایت شهرستان تفت
با صدای جیغ زدنش، حس کردم خدایی نکرده درد و مَرَضی گرفته قرار است پس بیفتد. نگاهش کردم؛ چنان زل زده بود به صحنه ی روبه رویش که از چشم های درشتش اکلیلِ نقره ای رنگ بیرون می‌پاشید. آمدم بابت جان به لب کردنم، فحشِ تمیزی نثارش کنم که نگاهم به همان زیبارو گره خورد... دیگر منم همانند او، چشمانم پر از اکلیل های نقره ای رنگ شده بود... پ.ن: ماهِ زیبای من