غرقِ خواب بود؛ جوری که اگر بمبی را کنارش میترکاندی، احتمال بیدار شدنش کمتر از صفر بود.
دخترش را در بغل گرفته، بالا و پایینش میکنم تا جلوی گریه اش را بگیرم...
نه اینکه داییِ غرق خوابم را بیدار کند؛
بدلیل اینکه اگر دختر دایی ۶ ماهه ام گریه کردن را بر آرام بودن ترجیح دهد، آرام کردنش فقط به دستِ پدر هست و بس...
چیزی که نباید اتفاق می افتاد، اتفاق افتاد .
نمیدانم شاید دخترِ ۶ ماهه وقتی متوجه شد برادرش در بغلِ مادر است حسودی کرده و آن گریه نشانه ی حسودی باشد...
کار از قربان صدقه رفتن و جان سادات آرام باش گذشته بود، صدای گریه اش جگرم را نشانه گرفته بود و همانند گلوله ای آدم کش در آن فرو میرفت...
بیدارش کردند...
بچه را به بغلش دادم و هرکی بچه نداره خدا چندتا چندتا بهش بده را هم چسباندم تنگش...
خواب بر چشمانش موج مکزیکی میرفت و دختر در بغلِ پدر دقیقه ای را به گریه و دقیقه را به آرام بودن اختصاص داده بود...
بچه در بغل، با قدم هایش مسافت اتاق را متر میکرد؛ و چشمانش نیز باهمان خستگی، تمایلی به باز شدن نداشتند.
با دیدن دایی ام فقط یک جمله به یادم آمد:
پدر است دیگر...
به امید اینکه سیزدهمین روز از فروردین سال ۱۴۰۴، بهترین اتفاقات رو بهتون هدیه داده باشه... :)
ولی رفاقت با بعضی از آدما، اونقدری بهت حالِ خوب میده که میخوای خدارو محکم بغل کنی بهش بگی:
دمت گرممم! عجب احسن الخالقینی...
آوای قلم
از آن فکر و خیال هایی که دلشوره ات را به جای اینکه از بین ببرند، دو برابر میکنند. فکر و خیال هایی ک
باز هم همان دلشوره های ناجوری که از نگرانی و استرس نشئت میگیرند، سرزده واردِ زندگیم شدند و اوقاتِ معمولی ام را به نامعمولی ترین حالتِ ممکن درآوردند.
و من برخی اوقات میمانم سرم را به کدامین دیوار بکوبم تا یه کم از آن همه هیاهو بر زمین ریخته، رهایم کند...
پ.ن:
نگرانی_قسمتِ نمیدونم چندم :)
و به راستی برخی اوقات چیزی را میخواهی که به صلاحِ تو نیست...
و خدا بهتر از همه صلاحِ تو را میداند :)
امروز، چشم های اشک بار را زیاد دیدم و در مقابلشان تنها سکوت را مناسب میدانستم
وضعیت خودم از آنها بهتر نبود اما چون گریه هایم را قبلا کرده بودم و پا به میدان مسابقات گذاشته بودم، حالم نسبتا متعادل بود...
برایم سخت بود دیدن اشک هایی که انگاری بر اثر زخمی بزرگ به وجود آمده اند.
گریه ها همه و همه فریاد هایی برگرفته از تلاش های دانش آموزان بود؛ تلاش هایی که تنها خدا از آن باخبر بود و بس
ولی ما همه دلخوشیم به آن صلاحی که خداوند لحظه لحظه ی زندگیمان را با آن رقم میزند...
۱۴۰۴/۱/۲۰ چهارشنبه
توصیفی از چهل و سومین دوره ی مسابقات قرآن عترت نماز استان یزد برگزار شده در کانون ولایت شهرستان تفت
با صدای جیغ زدنش، حس کردم خدایی نکرده درد و مَرَضی گرفته قرار است پس بیفتد.
نگاهش کردم؛
چنان زل زده بود به صحنه ی روبه رویش که از چشم های درشتش اکلیلِ نقره ای رنگ بیرون میپاشید.
آمدم بابت جان به لب کردنم، فحشِ تمیزی نثارش کنم که نگاهم به همان زیبارو گره خورد...
دیگر منم همانند او، چشمانم پر از اکلیل های نقره ای رنگ شده بود...
پ.ن: ماهِ زیبای من
آوای قلم
با صدای جیغ زدنش، حس کردم خدایی نکرده درد و مَرَضی گرفته قرار است پس بیفتد. نگاهش کردم؛ چنان زل زده
ماهِ زیبا را بیابید (۲ نمره)... :)
طبق روالِ معمولیِ هر روز، وسطایِ زنگِ دوم بودیم که برق باهامون خداحافظی کرد و دو دقیقه بعدش گرما در زد اومد نشست کنارِ دستمون.
اکثرِ بچه ها با برگه هایی جدا شده از کتاب های زنگ قبل و زنگ بعد، بادبزنِ کاغذی درست کردند و افتادن به جانِ آن یک لایه کاغذِ بینوا تا شاید بتوانند شرِّ گرما را از کلاسمان کم کنند.
من هم برای اینکه از قافله عقب نمانم؛
در کولهیِ مشکی ام را باز کردم و از بین کتاب هایم، روانشناسی را انتخاب کردم.
آخرین برگه از آن کتاب را که به نظر باطله می آمد، یکجا کندم.
کش و قوسی به کمرِ کاغذ دادم و با چند بار تا زدن، بادبزنِ مخصوص خودم را آماده کردم.
مشغولِ باد زدنِ خودم و خنک شدنم بودم که نگاهم را به ردیفِ پشتِ سرم دادم.
میتوانستم حضورِ سنگینِ گرمایِ در کنارش را حس کنم...
بدونِ مقدمه گفتم:
بادبزن نمیخوای؟
بدونِ لحظه ای مکث گفت:
پروام نيس خودمو باد بزنم...
خندیدم...
سرم را برگرداندم و به تکان دادنِ بادبزنم مشغول شدم...
حال، حضورِ گرما و بی پروایی باهم حس میشد... :)
#گرما
#بادبزنِکاغذی
با زحمتی فراوان چمدانم را از اتوبوس پایین می آورم و حواسم را به هم مسافری هایمان میدهم تا راهِ مسافرخانه را گم نکنم و در شهرِ غریبی که تنها امیدم مولا رضا جان است، با دختربچههایِ کوچکم سردرگم نشوم...
حرکت کرده و نکرده یکی از دخترها سرِ ناسازگاری بر میدارد و دلش بهانهیِ بستنی میگیرد...
مشکلی برای گرفتنِ بستنی نداشتم ولی چون احتمالِ عقب ماندن از کاروان خیلی زیاد بود، به ناچار بهانه ها و سروصدا های دخترم را نادیده گرفتم و به دنبالِ جمعیت راه افتادم...
بعد از مشخص شدن اتاق ها و صرفِ ناهار قرار بر این شد که کمی استراحت کنیم و بعد از آن به پابوسیِ آقا مشرف شویم.
از شدتِ خستگی سر بر بالش نذاشته خوابم برد، طبق روالِ همیشگی محمدرضا مهمانِ خوابم شده بود...
با همان لبخندِ همیشگی اش رو به من کرد و گفت :چرا برای دخترامون بستنی نگرفتی؟...
ماتم برد...
زبانم همانند تکه چوب خشک شده بود و تکان نمیخورد.
فقط نگاهش کردم؛ با آرامشی عجیب دست در جیبِ کوچکِ لباسش برد؛ مقداری پول درآورد و جلویم گرفت.
با مهربانی گفت: بیا؛ این پول رو بگیر و برا دخترام بستنی بگیر...
از خواب بیدار شدم.
به یادِ آخرین جمله اش در آخرین دیدارمان، درست چند هفته قبل از شهادتش افتادم...
او از من خواسته بود مراقبِ بچه هایش باشم ولی خود بیشتر حواسش به آنها بود...
راوی: همسرِ شهیدِ بزرگوار خادم الحسینی