آوای قلم
رسیدم به کوچه ای باریک که نورش را تنها ماه تنظیم میکرد... چشم تیز میکنم به انتهایش... موکبی کوچک که
به بچههایتان عشقِ به امام حسین(ع) را بیاموزید...!
با موکبداری...
با چایریزی در روضه...
با گفتنِ فداکاریهای آقا...
با وصف عشقِ امام به خدا...
یه سوال دارم خدمتتون...
لطفا اگه مقدوره همتون جواب بدید...
کدوم متن بنده در آوایِ قلم رو به هنگامِ خواندن، خیلی دوست داشتید؟!
یعنی کدوم بیشتر به دلتون نشست...!؟
https://abzarek.ir/service-p/msg/2219833
از بچگی معرفی کردن خودم را دوست داشتم و یه جورایی با گفتنِ نام و نامِ خانوادگیام، فازِ آن مدیرعاملهای شرکت را برمیداشتم...
خوودمونیم...
شناختنِ اینمن کارِ سخت و طاقتفرسایی نبوده و نیست...
در برخورد اول، شخصیتِ من مساوی میشود با پرحرف و بازیگوش بودنم...
پریدن به این شاخه و آن شاخه در زندگی هم که از همان کودکی تا به الآن، صفتی است همیشه یار و یاورِ من...
آخر در کمتر از یک سال، اکثرِ رشته های هنری را زیر و رو کردم...
از مجری گری و مداحی بگیر تا بادکنک آرایی و تدوین...
تمامِ کودکی ام را که زیر و رو کنم و خواسته باشم یک ترس یا به اصطلاحِ امروزیها فوبیا از خودم پیدا کنم؛ جوابی ندارم جز ترس از افکار دیگران...
همیشهیخدا ظرف نگرانی ام پر میشود از سوالاتی همچون: مردم در موردم چی فکر میکنن؟
سوءتفاهمی پیش نیاد یه وقت؟
و راستش را بخواهید؛ پیرشدم سرش تا بتوانم ظرفم را پرت کنم به کناری و به مسیرم ادامه دهم...
مسیری که میدانم؛ زمین خوردن در آن، آسیب دیدن در آن یا رنجیدن در آن، فقط خردهسنگهایِ کوچکِ بین راهی هستن...
حال اگر بخواهم خودم را معرفی کنم؛ میگویم:
به نامِ خدایی که آرامش دهنده به قلب هاست...
بنده ساداتم...
از تیرِ امسال عنوانِ کنکوری بودن، حک شد رویِ پیشانی ام...
شاید بتوان گفت؛ مجری، نویسنده، گوینده، خبرنگار و شاید هم مربی...
پ.ن: من کیستم!؟
برخی از دوستان درخواستِ بیوگرافی داشتند...
#بیوگرافی
#سادات
هدایت شده از رادیو میبد
🧠 برنامه ذهن زیبا🔻
در این قسمت از برنامه، باهم تمرین می کنیم جای اینکه پی تایید دیگران باشیم، خودمون رو زندگی کنیم...
📆 شنبه ۲۸ تیرماه
⏰ ساعت ۱۹:۳۰
🌐 موج اف ام، ردیف ۹۱/۳ مگاهرتز
🎛 راههای ارتباط با رادیو میبد:
📞 ۳۲۳۵۹۱۳۰
📱 ۳۰۰۰۰۹۱۳
و باشگاه مخاطبان در پیامرسان ایتا
📟 ۰۹۹۳۷۹۴۲۷۱۰
📻 رادیو میبد، آوای همدلی و سرافرازی
@Radiomeybod
غرقِ در گوش دادن به مداحی و مرورِ حرفهامون دربارهی کنکور و حالو هواش بودم که نگاهی بهم کرد و گفت: ولی سادات!؛ کاش مثل قدیما کنکور، اولین آزمونِ تستیای بود که شرکت میکردیم...
برای اینکه جمله اش رو هم تایید کرده باشم و هم کامل؛ سری تکان دادم و بلافاصله گفتم:
میدونی چی باعثِ سال به سال سخت تر شدنِ کنکور میشه دیگه؟!
نگاهی به مردمک چشمام کرد و گفت: موسسه های جورواجور...!
#کنکور
آوای قلم
درسِ امشب: وجودِ برخی آدما توو زندگی الزامیه... درست مثل نمک غذا؛ اگه نباشن، طعمِ زندگی دلچسب نیست.
و اما درسِ امشب:
حواسمون به کلماتی که برای صحبت کردن و ارسال پیام استفاده میکنیم باشه...!
یادمون نره که سروکارمون با یک دله...
دلی که برا خدا خیلی عزیزه... :)
لبخندی میزنم و پا تند میکنم به سمتش...
از چندسال پیش نامش با عنوانِ استاد در مغزم حک شد و از آن پس هرموقع قسمتمان میشد زیارتِ امامزادههای یزد؛ سر زدن به آرامگاهِ استاد از قلم نمیافتاد...
حق شاگرد و استادی را خوب میدانستم و رعایتش میکردم..
امروز هم از همان روزهایی بود که سر زدن به استاد از قلم نیفتاد...
به آرامگاهش که رسیدم فهمیدم استادمان مهمان دارد عجب مهمانی...
مهمانی که آمده بود تا سیلِ صلوات، خیر و برکت را برای استاد بیاورد...
آخر هرکس که برای شهید صلوات یا فاتحهای میفرستاد؛ استاد من را هم از قلم نمیانداخت و همین خوشحالم میکرد...
جمعه ۱۴۰۴/۵/۳
امامزاده جعفر یزد
آوای قلم
بعد از یک هفته ننوشتن و روایت نکردن؛ دوست داشتم اولین متنی که مینویسم،
حلالم کنید؛ من عازمِ بهشتِ روی زمینم
باشد!..
میخواستم بنویسم که دغدغهی خریدِ کوله پشتی و چفیهی رنگی، من را در خود غرق کرد و من جا ماندم از پیام گذاشتن داخلِ کانالم...
بنویسم که روایت خواهم کرد از سفری که تجربهی اولِ من نام میگیرد..
قول دهم که طعمِ چای عراقی و شربتِ لیمو عمانی را روایت میکنم..
دوست داشتم بنویسم که پیدا میکنم، آن گوشهی دنجِ مخصوصِ خودم در کربلا را...
ولی حال...!
باید روایت کنم این نرفتن و جاماندن را...:)