eitaa logo
آوای قلم
258 دنبال‌کننده
135 عکس
13 ویدیو
1 فایل
...به‌نامِ‌خالقِ زیبایی‌ها... آوا‌ی‌ِ ماندگارِ قلم‌ بر جسم و روحِ کاغذ‌... آوایی که شنیدنی و گوش‌نوازست... و من برایِ شنیده‌شدنش، اینجا را برگزیدم... <<<خوش‌آمدید به کلبه‌ی‌ آوایِ قلم>>>
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از رادیو میبد
🧠 برنامه ذهن زیبا🔻 در این قسمت از برنامه، باهم تمرین می کنیم جای اینکه پی تایید دیگران باشیم، خودمون رو زندگی کنیم... 📆 شنبه ۲۸ تیرماه ⏰ ساعت ۱۹:۳۰ 🌐 موج اف ام، ردیف ۹۱/۳ مگاهرتز 🎛 راه‌های ارتباط با رادیو میبد: 📞 ۳۲۳۵۹۱۳۰ 📱 ۳۰۰۰۰۹۱۳ و باشگاه مخاطبان در پیام‌رسان ایتا 📟 ۰۹۹۳۷۹۴۲۷۱۰ 📻 رادیو میبد، آوای همدلی و سرافرازی @Radiomeybod
غرقِ در گوش دادن به مداحی و مرورِ حرف‌هامون درباره‌ی‌ کنکور و حال‌و هواش بودم که نگاهی بهم کرد و گفت: ولی سادات!؛ کاش مثل قدیما کنکور، اولین آزمونِ تستی‌ای بود که شرکت میکردیم... برای اینکه جمله اش رو هم تایید کرده باشم و هم کامل؛ سری تکان دادم و بلافاصله گفتم: میدونی چی باعثِ سال به سال سخت تر شدنِ کنکور میشه دیگه؟! نگاهی به مردمک چشمام کرد و گفت: موسسه های جورواجور...!
آوای قلم
درسِ امشب: وجودِ برخی آدما توو زندگی الزامیه... درست مثل نمک غذا؛ اگه نباشن، طعمِ زندگی دلچسب نیست.
و اما درسِ امشب: حواسمون به کلماتی که برای صحبت کردن و ارسال پیام استفاده می‌کنیم باشه...! یادمون نره که سروکارمون با یک دله... دلی که برا خدا خیلی عزیزه... :)
لبخندی میزنم و پا تند میکنم به سمتش... از چندسال پیش نامش با عنوانِ استاد در مغزم حک شد و از آن پس هرموقع قسمتمان می‌شد زیارتِ امامزاده‌های یزد؛ سر زدن به آرامگاهِ استاد از قلم نمی‌افتاد... حق شاگرد و استادی را خوب میدانستم و رعایتش میکردم.. امروز هم از همان روزهایی بود که سر زدن به استاد از قلم نیفتاد... به آرامگاهش که رسیدم فهمیدم استادمان مهمان دارد عجب مهمانی... مهمانی که آمده بود تا سیلِ صلوات، خیر و برکت را برای استاد بیاورد... آخر هرکس که برای شهید صلوات یا فاتحه‌ای میفرستاد؛ استاد من را هم از قلم نمی‌انداخت و همین خوشحالم می‌کرد... جمعه ۱۴۰۴/۵/۳ امامزاده جعفر یزد
آوای قلم
بعد از یک هفته ننوشتن و روایت نکردن؛ دوست داشتم اولین متنی که مینویسم، حلالم کنید؛ من عازمِ بهشتِ روی زمینم باشد!.. میخواستم بنویسم که دغدغه‌ی‌ خریدِ کوله پشتی و چفیه‌ی‌ رنگی، من را در خود غرق کرد و من جا ماندم از پیام گذاشتن داخلِ کانالم... بنویسم که روایت خواهم کرد از سفری که تجربه‌‌ی‌ اولِ من نام می‌گیرد.. قول دهم که طعمِ چای عراقی و شربتِ لیمو عمانی را روایت میکنم.. دوست داشتم بنویسم که پیدا میکنم، آن گوشه‌ی‌ دنجِ مخصوصِ خودم در کربلا را... ولی حال...! باید روایت کنم این نرفتن و جاماندن را...:)
آوای قلم
پناهِ این روزهای من: نوایِ شهید آرمانِ علی‌وردی>>>
آوای قلم
نخ های سبز رنگ را دونه دونه با دقت کنار هم میگذارم تا به ترکیب رنگی خوبی برسم... قرار بود تمام آن نخ ها دست به دست هم بدهند و آیه‌ای را بنویسند که بسی زیباست و آرامش دهنده... :) به‌ هرکجای‌ کار که می‌رسیدم بدو بدو به سمت خانواده می‌رفتم و تا فریادِ آفرین و احسنتشان به آسمان نمیرفت؛ ول کن‌شان نبودم... میخواستم ذوقی که دارم را به تک تکشان حالی کنم و ذوق آنها را هم شاهد باشم... شنیده بودم هنگام دوخت و دوز، وارد خلسه ای خواهی شد که فقط خودت هستی و سوزن در دستت؛ تلاش میکنی تا دنیایی بسازی با رنگ های مورد علاقه‌ات... سوزن را که نخ کرده و غرق در دوختن میشدم؛ معنای خلسه و تنها بودن بدون هیچ فکر و خیالی را؛ درک می‌کردم... حقیقتا همان‌جا بود که فهمیدم هنر جادویی است عجیب و ماندنی... :) کامل شدنِ طرح هم که برای خودش حس و حالی داشت... حسی درست شبیهِ حسِ یک کشاورز به هنگامِ برداشتِ محصولش یک نقاش به هنگامِ کامل شدنِ نقاشی‌اش یک نویسنده به هنگامِ چاپ شدنِ کتابش @Soundandwriting