آوای قلم
ناله کنان، تنِ خسته و کوفتهام را میکشانم به سمت یکی از موکب های عراقی...
مردی درشت هیکل با یک مشت سبیلِ بالای لبش؛ دستهی کتریِ زردِ سوخته را میگیرد و استکانهای باریکِ دسته دار را پر میکند از چای سیاهِ عراقی؛ از آنهایی که اگر در مسیر اربعین نخوری؛ معنای واقعیِ چایی را نمیفهمی...
آن حجم از گرما که صاف میخورَد وسطِ سرم؛ باعث نمیشود بیخیالِ چایی خوردن شوم..
اصلا یکی از دلخوشی هایِ منِ یزدیِ چایی خور، همین چایِ سیاهِ عراقی است در وسطِ این تابستانِ خرماپزان..
چایی خوردنم که تمام میشود؛ باز مجبور میکنم این تنِ خسته را که جانِ مادرش راه رود و آخ هم نگوید..
بچههای کوچکِ عراقی را که میبینم؛ عمدا از کنارشان میگذرم تا عطر های کوچکِ در دستشان را به دست و چادرم بزنند و مَنی تبرک شده مسیر را بگذراند...
در تمامِ مسیر هم که من هستم و آن گوشیِ در دستم؛ آخر عهد کردهام تا میتوانم فیلم و عکس جمع کنم؛ تا به هنگامِ برگشتن و برای رفع دلتنگی؛ یادگاریای از آن بهشت و مسیرش داشته باشم...
به بینالحرمینِ بهشت که میرسم؛ همه را گم کرده، خودم را در وسطِ آن همهمه و شلوغی،پیدا میکنم...
میان یک عالمه زائر از سرتاسرِ جهان، من آن وسط خیره به منجیِ زندگیام، گذرِ زمان را احساس نمیکنم...
دستِ راستم را به روی قلبم میگذارم تا از شدتِ ذوق بیرون نپرد و تنِ خستهام را اینجا رها نکند...
هردو لبم به هم برخورد میکند و اصواتی شبیه به حقا که بهشت است، تولید میکنند...
صورتم خیسِ خیس است؛
گویا چشمانم چندثانیه یک بار مردمکام را شست و شو میدهند تا باور کنم که من خواب نیستم و اینجا عینِ بیداریاست...
پ.ن: آرزوهایِ یک جامانده...
@Soundandwriting
#اربعین
آوای قلم
درسِ امشب: دعا کنیم که صلاحِ خدا، خواستههامون باشه... وقتی خدا یه چیزی رو برامون بخواد؛ زمین و زما
درسِ امشب:
قدرِ لحظاتی که داریم زندگی میکنیم رو بدونیم...
شاید این لحظه، همونی باشه که چند سال بعد آرزو میکنیم یه بار دیگه تکرار بشه...
گزارش میگیریم
روایت مینویسیم
مصاحبه میکنیم
و اینها همه فعل و افعالیاست که خبرنگاران؛ آنهارا نه یک حرفه، بلکه عشق میدانند...
روزِ خبرنگار بر من و شما مبارک...
@Soundandwriting
آوای قلم
درسِ امشب: قدرِ لحظاتی که داریم زندگی میکنیم رو بدونیم... شاید این لحظه، همونی باشه که چند سال بعد
درسِ امشب:
بیاید از مقایسه کردنِ خودمون با دیگران دست برداریم...!
یادمون باشه:
اگر مدادهایِ داخلِ جعبهیِ مدادرنگی همرنگ بودن؛ نمیشد باهاشون نقاشی کشید...
آوای قلم
هرکسی نردبونِ خودشو داره... شدیدا دارم این جمله رو زندگی میکنم:)
برخی اوقات به پلههای پشتِ سرتون نگاه کنید؛ نه برای اینکه از ارتفاع بترسید و دلهرهی ادامه دادن، نزاره مسیر رو به خوبی جلو ببرید...
برای اینکه یادآوری بشه بهتون که چه مشکلات و سختی هایی رو پشت سر گذاشتید و مهمتر از اون تو تک تک اون لحظاتِ دردناک یک خدایی وجود داشت که شیش دنگ حواسش به شما بود تا یهو از اون بالا نیوفتید زمین...
و حالا شمایید و پله های روبه روتون؛ به همراهِ خدایی که همهی حواسش به شماست...
پن:
قطعا خدایی هست برای همیشه... :)
#کمی_انگیزه
ناشناس: چه آرزویی داری؟
________________
خیلی خیلی دوست دارم؛ کلیشه ای به این سوال جواب ندم ولی متاسفانه نمیشه... :)
من همیشه سعی کردم آرزوهام موقتی و برای یک موضوع خاص نباشه...
و فکر کنم در بیشتر پیامهای داخلِ کانال مشخص باشه که به سلامتی و حالِ خوب، خیلی اهمیت میدم...
درنتیجه آرزوی من هم اینه که همیشه با سلامتی و حالِ خوب به مسیر روبه رو ادامه بدم...
معتقدم ترکیبِ سلامتی و حالِ خوب، مساوی هست با تک تک موفقیتهایی که همهمون میخوایم... :)
ناشناس: بیشترین دغدغه ای که الان داری چیه؟
_________________
از بچگی آینده و مبهم بودنش برام دغدغهی به شدت بزرگی بوده و متاسفانه الآن هم هست...
و این باعث میشه که از زمانِ حال جا بمونم و ازش استفادهی کافی رو نبرم...
و الان که بحثِ کنکور هم اومده جلو؛ این مبهمیِ آینده بیشتر اذیت کنندهاس برام...
کلا خدا صبر بده بهم🙂
ناشناس: تا حالا عاشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق شدی؟
________________
عشق یک حس مقدّس و قشنگه...
باید بزرگ باشی تا بتونی هم درک درستی ازش داشته باشی و هم خودت رو عاشق بدونی...
و فکر میکنم من هنوز براش کوچولوام... :)
پ.ن: منظورم از بزرگ و کوچک بودن، سن و سال نیست...
منظورم درکِ اون معنیِ واقعیِ عشقه...
آوای قلم
ناشناس: تا حالا عاشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق شدی؟ ________
میگن شاگرد باید در هنگامِ تدریسِ استادش سکوت کنه...
استاد بنده درحالِ نوشتن هست دربارهی عشق، دوست داشتید مطالبش رو دنبال کنید...
https://eitaa.com/ALEF_KAF_NEVESHT/1959
امیدوارم مفید باشه براتون👌🏻🌱