eitaa logo
آوای قلم
258 دنبال‌کننده
135 عکس
13 ویدیو
1 فایل
...به‌نامِ‌خالقِ زیبایی‌ها... آوا‌ی‌ِ ماندگارِ قلم‌ بر جسم و روحِ کاغذ‌... آوایی که شنیدنی و گوش‌نوازست... و من برایِ شنیده‌شدنش، اینجا را برگزیدم... <<<خوش‌آمدید به کلبه‌ی‌ آوایِ قلم>>>
مشاهده در ایتا
دانلود
و به راستی دردهای مارو فقط معده‌درد میفهمه و بس...
هدایت شده از تایید محتوای دیدبان میبد
18.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 پویش کتابخوانی خط امین 2 📚 کتاب خاکسپاری دوم بانوی مرگ 🔸اجرا : خانم امامی 💻 تدوین:خانم امامی 🎁جوایز مسابقه کمک هزینه سفر به کربلای معلی کمک هزینه سفر به مشهد مقدس و ده ها جایزه نقدی دیگر جهت دریافت لینک شرکت در مسابقه عدد ۱ را به شماره ۳۰۰۰۲۱۱۵۰۳۶۹ ارسال کنید . 🎊🎊قرعه کشی و اعلام برندگان به صورت هفتگی می‌باشد . 📝برای کسب اطلاعات بیشتر و شرکت در مسابقه به لینک زیر مراجعه کنید: www.B2n.ir/110_2
آوای قلم
💢 پویش کتابخوانی خط امین 2 📚 کتاب خاکسپاری دوم بانوی مرگ 🔸اجرا : خانم امامی 💻 تدوین:خانم امامی 🎁ج
کلیپی که هم اجراش برام لذت بخش بود و هم تدوینش... :) پ‌.ن: حتما شرکت کنید؛ تا جایی که میدونم جایزه‌های خوبی داره 🌱
با هزار زور و ضرب تاکسی ‌ای پیدا کرده و با زمزمه‌ی کاش هرچه زودتر برسیم؛ مسافت را تحمل میکنم... از تاکسی پیاده می‌شویم و به سمت آنجایی حرکت می‌کنیم که نامش را دیارِ عشق گذاشته‌ام... دروغ نگویم دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشد برای‌ دیدنِ آن صحن و سرایی که صاحبش آقای رئوف است.‌‌‌.. جلوی سرازیر شدنِ اشک‌هایم را به هنگامِ خواندنِ اذنِ دخول می‌گیرم؛ آخر میخواهم عکس‌هایی واضح از این دیار در گوشه گوشه‌یِ ذهنم ثبت شوند... پ.ن: حسِ عجیبی بود دیدنِ گنبدِ طلایی بعد از عمری دوری...
دروغ چرا... من حتی به تک تک فرش‌های حرم حسودی میکنم... :)
بلافاصله بعد از کشیدنِ خط و نشان؛ خانمِ خواهرِ۶،۷ ساله با موهایی بافته شده و لباسی نارنجی رنگ، روی دو زانو نشسته سرش را پایین می‌آورد روی دستانش می‌گذارد و بلافاصله شمارشِ قایم موشک بازی را شروع میکند... آقای برادر که سن و سالش به ۹ یا ۱۰ سال می‌خورَد، با شلواری مشکی و لباسی قهوه‌ای می‌دوَد و می‌رود چهار،پنج تا فرش آنور تر... خانمِ خواهر که شمردنش تمام می‌شود، سرش را بالا میگیرد تا آقای برادر را پیدا کرده و حمله‌ور شود سمتش... پدربزرگ‌ آن‌خواهر و برادر که دراز کشیده و بازی آن دو را نگاه می‌کند، سرِ تقلب رساندن را باز می‌کند و آدرسِ برادر را می‌دهد دستش... خانم خواهر هم با چشمانش ردِ برادر را می‌زند و می‌دود سمتش... بعدش هم که برادر بدو و خواهر بدو... بازی با یک بار انجامش تمام نشد؛ سه دور طول کشید تا برنده‌ی واقعی مشخص شود... ؛) پ.ن: روایتی مشاهده شده در صحن و سرای‌ِ آقا با حضورِ بدو‌‌بدو هایِ بچگی... :)
آوای قلم
ولی شعرایی که داخلِ صحن و سراها میخونی>>>>>
میدونید که برکت و زیباییِ عکس هایی که از صحن و سرا و گنبدِ طلا گرفته میشه؛ به خاطرِ وجود خود آقاس؟!... نمونه اش خود این عکسی که دارید میبینید.!
ترکیبِ صدایِ مداحی خوندنِ چایی‌ریزهای‌ امام رضا با جیرینگ جیرینگِ لیوان های چایی، جزو بهترین اصواتِ این جهانه... :)
+ببخشید میشه از من یه چندتا عکس بگیرید؟!.. فیلمم میخوام... گوشی اش را می‌گیرم و در همان فاصله‌ی کوتاه عکسِ گرفته شده از گنبد طلایی و سقاخانه توسطِ گوشی‌ام را ذخیره میکنم... به گفته‌ی‌ آن دخترِ صورتی پوش می‌روم به سمتش و دوربین گوشی‌اش را تنظیم می‌کنم روی دوناتی که نقش کیک تولدش را بازی می‌کند... + میخوام چهره‌ی‌ خودم تو عکس نباشه... چشمی نثارش میکنم و دست به کار می‌شوم... هر چه از عکاسی و ترفندهایش میدانم را خرجِ عکس‌ها و فیلم های دخترِ ۲۳‌ساله‌ی‌ متولد می‌کنم... بدون اینکه نگاهی به عکس‌هایش بندازد و ببیند پسندش هست یا نه سرِ تشکر و لبخندهایِ مهربانانه را باز می‌کند... دروغ نگویم بدم نمی‌آمد کمی ازش سوال بپرسم و همین شود شروعِ رفاقتمان... سوالم را با پرسیدنِ اهلِ کجا هستید شروع می‌کنم... در جواب، نامِ بندرعباس و بعدش استانِ هرمزگان را می‌شنوم و بلافاصله پرت می‌شوم وسطِ خاطراتی که در دورانِ مسابقات، در آن استان برایم رقم خورد... نمی‌توانم جلوی خود را بگیرم و از زیبایی های استان‌شان تعریف نکنم و حتی نگویم که چرا ذوق کردم برای شنیدنِ اسم هرمزگان... از یزدی بودنم می‌گویم و یکبار به هرمزگان آمدنم... به گمانم خوشش می‌آید از من و رفاقتِ کوچکِ امام‌رضاییمان؛ آخر اصرار پشت اصرار که این دونات،کیک تولد من‌ هست و من دوست دارم که باهم بخوریمش... و منی که می‌مانم از شدت ذوقِ خودم و مهربانیِ طرف چه‌کنم و برای تشکر از چه کلماتی استفاده کنم...! اول انکار می‌کنم و برای دلیلش هم می‌گویم که کیک تولد است و خودت باید لذتش را ببری... او اما حرف هایم برایش هیچ معنایی ندارد و همچنان اصرار می‌کند و سعی بر این دارد که مرا در مهربانی‌اش غرق کند... قبول می‌کنم که کیک تولدش را شریک شوم؛ با برداشتنِ یک تکه‌ی‌ کوچک از آن دوناتِ رضوی... دخترِ مهربانِ هرمزگانی، تکه‌ی‌ کوچکِ آن کیک تولد را، با اصرار از دستم میگیرد و آن تکه‌ی‌‌بزرگِ باقی مانده‌ را می‌دهد دستم... :) پ.ن: جزو حال‌خوب‌کن‌ترین اتفاقاتی که تا‌ به حال برایم رقم خورد... :) پنجشنبه ۱۴۰۴/۶/۱۳ صحنِ انقلابِ مشهد‌الرضا :)
30.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 بانی ناب‌ترین نوع محبت هستی تو گل سرسبد عالم خلقت هستی 🌸 🍃 رایحه‌ی محمدی🍃 - شبِ شعری به یادماندنی🕯🌌 - با کلی برنامه های جذاب و متنوع😍 - به صرف چای و پذیرایی ☕️ - به همراه شعرخوانی شاعران گرامی شهرمون✨ - با حضور افتخاریِ شعرِ طنز😂 رده سنی‌ برای ثبت نام : ۱۲ تا ۲۰ سال 💥ظرفیت محدود❗️ 💥هزینه‌ی ثبت‌نام : ۲۰ هزارتومان 📣 برای ثبت‌نام در این جشن ، و شب شعر به یادموندنی به آیدی زیر پیام بدین👇 @Gol_bahar8 پاتــــــــــــ ریحان ☕️ـــــــــــــوق🍃