خودمونیمااا
ما آدما خیلی خیلی عجیبایم...
برای رسیدن به موقعیتهای قشنگِ آینده، چنان ذوق داریم که یادمون میره یه روزی هم ذوقِ رسیدن به موقعیتِ الآنمون رو داشتیم... :)
#موجودی_به_نام_انسان
خوش آمدی نورِ دیده...🌱
تشییع شهيد گمنامِ دفاعِ مقدس
۳ آذر ۱۴۰۴ مصادف با سالروزِ شهادتِ مادر(س)
همینکه زمانِ دیدار فرا رسید؛ چادر مشکیام را بغل زدم و بدو بدو رفتم کنارِ درِ ورودیِ مدرسه...
ماشینِ کِرِمرنگش را که دیدم، چادرم را دورم جمع کردم و پا تند کردم به سمتش تا فرصتِ زیرِ تابوت بودن را از دست ندهم...
محکم تابوتش را گرفتم و گذاشتمش روی شانهی راستم...
حقیقتا هزاران هزار خواسته و دعا آمادهکرده بودم تا به محض دیدنش برایش بگویم...
ولی به خودم آمدم و دیدم هیچچیزی از آندعاها به یادم نیست و تنها اصواتی که زیر لبم جاری است، همان نوایِ درحالِ پخش از بلندگویِ مدرسه است:
شهیدِ گمنام سلام...
خوشاومدی مسافرِ من...
خسته نباشی پهلوون...
پ.ن: روایتی از حبیبِ خدا در مدرسهمان
آوای قلم
از پارسال، اعتقاد پیدا کردیم به نذرهایِ ده صلواتیاش...
آخر هر موقع زمزمهی کنسل شدن امتحان یا تعطیلیِ مدارس شنیده میشد؛ حضورِ نذر های ده صلواتیِ مینا هم در بین نذر و نیاز های بچهها پر رنگ و پر رنگتر میشد...
خوشبختانه، هر سری هم با اجابت خواستهها و جواب دادنِ ده صلوات ها مواجه میشدیم که نتیجهی آن، شد اعتقاد به این نذرِ با کیفیت...
امسال هم دقیقا همان روندِ پارسال را پیش گرفتیم...
از او نذر کردنِ ده صلوات برای تعطیلی و از خدا هم پذیرفتن آن و تعطیل شدنِ مدارس... :)
پ.ن: دقیقا همینجاس که میگن کیفیت مهمه نه کمیّت... ؛)
و ماها انسانیم...
گاه آنقدر همهچیز را از خودمان میدانیم که یادمان میرود خدایی هم هست که تا او نخواهد؛ برگی هم از درخت نخواهد افتاد... :)
#موجودی_به_نام_انسان
آوای قلم
از هرکسی میپرسیدیم رتبهی گروهمان چندم شده؛ جوابی نمیشنیدیم...
مسئلهای امنیتی بود یا هرچه، نمیدانم؛ ولی بی شک، دودلیِ گروهمان را بیشتر میکرد...
آقای زارع، همان هممسافرِ قدیمی و دو سالهی گروه صافات را که دیدم؛ بدون ذرهای توقف پرسیدم: آقای زارع، ما چندم شدیم؟!
نه گذاشت و نه برداشت، سریع، در عرضِ دو ثانیه گفت: دوم...
جواب دادنِ آقای زارع همانا و ترکیدن گروه از خنده به خاطرِ واکنشِ آقای زارع، همانا... :)
پ.ن: رتبهی دومِ استانی در نهمین دورهی مسابقات همخوانی و مدیحه سرایی توسط گروهمان، کسب شد... ؛)
آوای قلم
از هرکسی میپرسیدیم رتبهی گروهمان چندم شده؛ جوابی نمیشنیدیم... مسئلهای امنیتی بود یا هرچه، نمی
از ششمین دوره تا نهمین دورهی مسابقات، ذره ذره تجربه به دست آمد...
و امروز باید خداحافظی میکردم از مسابقهی تواشیحِ دانشآموزی و حس و حالِ خوبش...