آوای قلم
از اونجایی که دوست دارم هعی بنویسم و سوال جواب بدم... :) پس: https://abzarek.ir/service-p/msg/4102
دوست دارم با دیدن کتابها یاد من بیفتن...
-------------------------
عالیه یعنی عالی
حقیقتا باید بگم که منم همینطور...
آوای قلم
از اونجایی که دوست دارم هعی بنویسم و سوال جواب بدم... :) پس: https://abzarek.ir/service-p/msg/4102
بعضی رفتار ها باعث میشه ادم دیدگاهش نسبت به اون شخص عوض بشه مخصوصا وقتی دوبار زخم خورده ی یه ماجرا باشه چقدر این جمله رو قبول داری؟
-----------------------------------
نمیشه همینطوری و به صورت کلی نظر داد...
منم که کوچیک همه شمام...
ولی...
به نظرم باید قبول کنیم این جمله رو...
آخه بعد از یه سری قضایایِ تلخی که در رابطه با یک شخص برامون پیش میاد؛ مغزمون خودش گارد داره نسبت به اون شخص و حتی اگر بخوایم وانمود کنیم که نه اتفاقی نیفتاده
بازم نمیشه و نخواهد شد...
چاره اش هم به نظرم بخشیدن و رد شدنه و درکنارشم توکل کردن به خدا و سپردنِ به خودش...
با اینکه میدونم خیلی سخته...
آوای قلم
از اونجایی که دوست دارم هعی بنویسم و سوال جواب بدم... :) پس: https://abzarek.ir/service-p/msg/4102
سلاامممممم دوست دارم با چایی یادم بیفتن
-----------------------------
منم منم
و فکر کنم تا حدودی در این امر موفق شدم... :)
آوای قلم
از اونجایی که دوست دارم هعی بنویسم و سوال جواب بدم... :) پس: https://abzarek.ir/service-p/msg/4102
بابت سوالی که داخل گروه گذاشتید باید بگم که من بدلیجات میدادم مثلا انگشتر که وقتی دستش میکنه یاده من بیوفته😉🙃
----------------------------
چقدر قشنگگگ
اینم متفاوت بود برام... :)
آوای قلم
از اونجایی که دوست دارم هعی بنویسم و سوال جواب بدم... :) پس: https://abzarek.ir/service-p/msg/4102
و جوابتونو هم بگم. دوست دارم همه با شخصیت، حرفه و اخلاق و دینم به یادم بیوفتن. 🙏🙏.
-----------------------------
به به
یه پکیج کامل از یه فرد عالی...
ان شاالله:)
آوای قلم
از اونجایی که دوست دارم هعی بنویسم و سوال جواب بدم... :) پس: https://abzarek.ir/service-p/msg/4102
گل،کاکائو،ادمِ خوش ذوق:)
-----------------------------
جالب اینه که شما هر پیامی میدید؛ متناسب با جوابتون منم یاد رفقا و آشناهام میفتم...
خوش ذوق رو بسی دوست داشتم.... :)
و خودمم جواب این سوال رو بدم و تمام...
اکثر جواب هاتون، مورد علاقهی من هم هست مخصوصا اخلاق و کتاب و چایی و حرفه...
ولی...
یه چیزی که برام دوست داشتنیتر و خواستنیتر هست اینه که دیگران با یادآوری حال خوب و خاطرات قشنگشون که من هم جزوش بودم؛ به یادم بیوفتن...
ان شاالله...
ان شاالله...
از نارینقلعه بیرون آمدیم و به مقصد یخچال، بنای تاریخی میبد حرکت کردیم...
بچهها، کوفته و خسته با لبولوچهی آویزان کنارم راه میآمدند و گاه برای اینکه مسیر کوتاه تر شود از خودشان و زندگی شان میگفتند...
درگیرِ صحبتهای یکی از دخترها ، یک لحظه دور و برم را خلوت دیدم...
روبه رویم را نگاه کردم و دیدم توجهها به سمت آبسردکن است و الآن دورتادوراش را روسری آبیهای سرودخوان گرفتهاند...
خداروشکری گفتم و بطریِ کوچکِ سبزرنگم را از کیفم بیرون آوردم و ایستادم تا نوبت به پرکردنِ بطریِ من برسد...
نفرِ آخر بودم که یکی از پسر های لباس آبیِ سرودخوان آمد و منتظر ماند تا کار من تمام شود...
در این بین او غر میزد و با گفتن «خانمامامی سریع باشید دگه، صبر کن من فلکه رو ببندم...»؛سعی میکرد من را وادار کند دستبجنبانم و آبسردکن را دو دستی تقدیمش کنم...
کارم تمام شد و به کناری رفتم تا درِ بطری پر از آبم را ببندم...
پسر لباسآبی هم بعد از نوشیدن آب در همان بین که میگفت: «من برم، حواسم باشه هیچکدومشون نرن تو خیابون»؛ پا تند کرد تا حداقل یه خورده از وظیفهی منِ مربی را انجام دهد... :)
من هم با لبخند کوچکی که مهمانم شدهبود به پیروی از او پا تند کردم تا به بچهها برسم... :)
خاطره ای از پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
فیلمبرداری سرود یار خراسانی...