eitaa logo
آوای قلم
258 دنبال‌کننده
135 عکس
13 ویدیو
1 فایل
...به‌نامِ‌خالقِ زیبایی‌ها... آوا‌ی‌ِ ماندگارِ قلم‌ بر جسم و روحِ کاغذ‌... آوایی که شنیدنی و گوش‌نوازست... و من برایِ شنیده‌شدنش، اینجا را برگزیدم... <<<خوش‌آمدید به کلبه‌ی‌ آوایِ قلم>>>
مشاهده در ایتا
دانلود
آوای قلم
نشسته‌ام وسط اتاقِ خانه‌ی‌ مادربزرگِ مادرم و با لیوانِ پر از چایِ روبه رویم ور میروم.... غرق در دریایِ کودکی ام خاطراتِ ۶,۷ سال پیش را قطار میکنم و گرد و خاک‌هایِ رویش را می‌تکانم.... سرم را بالا می‌آورم و زل میزنم به نقطه‌ی مقابلم؛ درست وسطِ حیاطِ پر از درختِ انار.... با چشم‌هایم به همه‌ی درخت‌ها و دیوارِ های حیاط التماس می‌کنم که راهِ بازگشت به همان دورانِ قدیم را نشانم دهید‌؛ من عمیقاً دلتنگِ آن دورانم... صدایِ خواهرم، وادارم می‌کند باور کنم که راهی برای بازگشت نیست...‌ به گمانم میخواهد بفهمانَدَم که تنها نیستم و او هم دلتنگِ قدیم هست؛ می‌پرسد: دوست داری برگردی قدیما ؟؟ منم از خدا خواسته سر تکان میدهم و با لبخندی که گوشه چشمی به غم دارد؛ جواب میدهم: آره آره خیلی... :)
خیر است.... ان شاءالله
آوای قلم
اصلا حسین جنسِ غمش فرق میکند...
آوای قلم
طبق روال همیشگی، دیر میرسم به مراسم.... پله‌های حسینیه را یکی دوتا بالا میروم و در یک لحظه خودم را در طبقه‌ی اول پیدا میکنم...‌ چشم می‌چرخانم و در جایِ نسبتا خوبی، درست کنارِ ستون؛ می‌ایستم... گوشم را به صحبت های نوحه‌خوان میدهم و چشمانم را هم به جمعیتِ نشسته در کف حسینیه، که از آن بالا کوچک‌اند... در بینِ سخنانِ سوزناکِ نوحه‌خوان، سرم را به سمت راستم می‌چرخانم و حواسم به گوشی‌های در‌ دستِ خانوم‌‌ها جمع میشود... بلافاصله سرم را برمیگردانم به طرف جمعیت و صدایِ نوحه‌خوان... حقیقتا دلم می‌گیرد و زبانم بسته می‌شود و هم‌زمان با آن، آدمکِ در ذهنم شروع میکند به صحبت کردن...‌ ببین چه بر سرمان آورده این بیل‌بیلکِ مستطیلی را میگوید و ولم میکند به امانِ خدا...
آوای قلم
من فقط یادمه از بچگی، عمو صدات می‌کنم... عمو عباسِ من.... :)
من زیر بیرق ابالفضل‌ عباس‌ام... من زیر بیرق هیچ‌کسِ دیگری نمی‌روم... رهبرِ شهید
دیدید باباها وقتی می‌خوان برا فرزنداشون خوراکی بگیرن و خدایی نکرده پول همراهشون نباشه؛ خجالت میکشن؟!.. عمو عباس هم نتونست آب‌ ببره به خیمه؛ خجالت کشید؛ کمرش خم شد...
آوای قلم
نشسته ام در رضویه‌ی فیروزآباد... غرق در تماشای کلاه‌خود های نمادین بر گوشه‌و کنار رضویه، چشمم به پسرکی کلاه‌خود به سر می‌افتد... پسرِ ۷,۸ ساله با لباسی سبز رنگ که تا مچ پایش می‌رسد به سمتِ بشکه‌ی‌ آب قسمتِ مردانه حرکت میکند... قشنگ نمیتوانم ببینمش ولی با دیدنِ حرکات دستش، حدس میزنم که دارد آب پر میکند... صدایش میزنند و او هم سرش را به عقب برمی‌گرداند؛ با اشاره به رفیقش که چند قدمی من ایستاده، میرساند که دارم می‌آیم... کارش که تمام می‌شود؛ پا تند میکند و می‌آید به سمتِ رفیقش... بین‌راه حواسش را به مَشکِ در دستش میدهد و درش را می‌بندد تا قطره‌ی آبی از آن بر زمین نریزد...