_آرزویت در این شبِ میلاد؟
+ به امید روزی که روایتِ آمدنش را با همین کلماتِ ناکافی، بنویسم .
هر روز به امید رسیدنِ روزی که دیگر آرزوی تعطیلی نداشته باشم، زندگی میکنم.
ولی چه کنم که با گذشت روزها،
باز هم همان آش است و همان کاسه 🙂
تمام حواسم را جمع کردم تا به هنگام فی البداهه صحبت کردن، بدون سوتی در اوج خداحافظی کنم .
ولی انگار زبان و کلماتِ در ذهنم خنده ی شومی به خواسته ام زدند و هنگامِ معرفی دبیرستانمان، دَبِرستان را همانند انار ترش بر پیشانی ام کوباندند.
درد داشت ولی خب موجباتِ شادی دوستانمان با خندیدن، فراهم شد...
پ.ن :
مجریِ شادیِ مردم باشید، نه مجریِ صحنه :)
(ستادِ دلگرمی به تمام سوتی دهندگان😁)
تصویرِ تک تکشان را، با یک موزیک ملایم در ذهنم پلی میکنم .
خوب و بدشان را همزمان میبینم و به زمان و وقت پیدا کردنشان فکر میکنم.
در میان عکس ها و فیلم هایشان به دنبال نقطه ی شروع میگردم .
نقطه ی شروعِ محبت ها و غمگینی ها، شیرینی ها و تلخی ها...
هرچه زیر و رو میکنم ، نیست.
آن را گم کرده ام...
انگاری کمی خاک رویِ آن نقطه نشسته و از بین خرت و پرت های حافظه ام قابل یافتن نیست .
گویا خیلی خیلی کهنه است .
بگذریم...
هرچه بود و هرچه هست، حال با فکر کردن به آنهاست که لبخندم جاری میشود...
ادامه:
رفیق هامون سلامت باشن !👌🏻❤️🩹
آوای قلم
برای اولین بار است که به اینجا آمده ام.
جایی که تعریفش را زیاد شنیده ام و خدا خدا میکردم سعادت زیارتش نصیبم شود؛ آخر میگفتند صاحب این مکان برکات زیادی را مشت مشت به تمام نقاط میبدمان پاشیده است.
کفش هایم را در آورده، جفت میکنم و داخل میشوم.
مکانی نسبتا بزرگ را با پوش هایی بنا کرده و دورتادورش را با چفیه و عکس نوشته هایی از شهدا تزیین کرده اند.
زیبایی های آن مکان تنها یک دلیل داشت؛
آنها دست در دست هم داده بودند تا حضور شهیدمان را فریاد بزنند.
آرامگاهش همانند قطب های آهن ربا، دلها را به سمت خود جذب میکرد؛ تا حدی که دلت میخواست کنارش بنشینی و تمام قصه های ناگفتنیِ زندگیت را برایش تعریف کنی .
کنارش آرام گرفتم و دستی به روی ارامگاهش کشیدم.
فکر کنم فهمید اولین بار است مهمانش میشوم آخر آرامش را سبدی کرد و جلویم گذاشت .
چشمانم را از گلهای خشک شده ی آرامگاهش، به سمت سقف سُر دادم.
سربند های رنگارنگ را ماهرانه کنار هم دوخته و از سقف آویزان کرده بودند؛ ریسه های سفیدرنگِ کنارشان نیز اسامی نوشته شده روی سربند ها را پر رنگ تر جلوه می دادند .
چادرم را مرتب کردم و ایستادم .
دور تا دور آرامگاه را با قدم هایم گذراندم و همزمان پرچم ها و عکس نوشته ها را ریز به ریز میخواندم.
کنار پرچمی با نام یارقیه کاغذی را دیدم که درد و دل های یه نفر را حمل می کرد؛ برایم جالب بود .
تمام مکان را که به اصطلاح متر کردم و تمام زیبایی هارا لمس، کنار شهیدمان نشستم .
اشک هایم بند آمده بودند و آن حس خوبی که مدت ها گم کرده بودم را اینجا یافته بودم .
خواستم حرفی بزنم و درد و دلی کنم امّا
زبانم چوب خشکی شده بود و مغزم نمیدانست از کجا شروع کند و چه بگوید .
تمام فسفر های مغزم را سر کلاس های درس سوزانده بودم و مشخص بود ته مانده هایش مرا سرپا نگه داشته اند .
فکر کردن را بیخیال شدم.
دستم را روی آرامگاهش گذاشتم و سرم را روی دستم.
چشمانم را بستم .
بهترین تصمیم آن بود که آن حال خوب را با تمرکزی هرچه تمام تر به داخل رگ هایم تزریق کنم .
۶ اسفند ۱۴۰۳
پارک حسن آباد_شهید گمنام
✍️سادات
رمضان را از همان زمانِ روزه های کله گنجشکی می شناسیم .
از بچگی عاشق دورهمی ها و شلوغی های این ماه مبارک بودیم و میشود گفت تمامی خاطراتمان به همان سحر ها و افطار ها بر میگردد.
حتی اگر در ماه های دیگر به مسجد نمیرفتیم ؛ در زمان ماهِ مبارک، مسجدِ محل پر میشد از سر و صدای ماها .
ته مانده های انرژیمان را سر نماز های مغرب از دست میدادیم و با یک قلوپ از آب جوش نبات های مسجد بین نماز های مغرب و عشا، جگرمان حال می آمد و انرژی دوباره گرفته و سر و صدا را از سر میگرفتیم.
شب های قدر هم خاطرات مخصوص خودش را داشت.
قرآن به سر، خواب و بیدار، بِکَ یاالله را گفته و نگفته شب های قدر را میگذراندیم.
دلخوشی مان همان حس و حال های شب های قدر بود، آنگاه که در سیاهی مسجد هرکدام از بندگانِ خدا به حال خود بودند و جداگانه با خدای خود دردودل می کردند.
عید فطر هم که میشد، ذوق رفتن به نماز و مهمانی های خانه ی پدربزرگ را داشتیم و اگر کسی هم در آنجا میگفت که لاغر شده ای خوشحالیمان چندین برابر میشد و حجت رمضان بر ما تمام.
آمدنش را تبریک میگوییم چرا که سراسر برکت است و سازنده ی خاطراتِ خوب.
ماه مبارکِ رمضان، ماهِ بندگی خدا مبارک.💫
✍️سادات
آدم است
همیشه که نباید حالش خوب باشد و نیش خنده اش تا بناگوش باز.
کمی هم نیاز دارد تمامیِ سختی ها را به فریادی تبدیل کند و برای تک تکشان اشک بریزد...
پ.ن:
زندگی تلفیقی از لبخندها و گریه هاست:)
نگاهم که به گلِ نرگسِ روی طاقچه افتاد، لبخند همیشگی اش را به یاد آوردم.
آن روز چندین بار دسته گل نرگسش را بوییدم و چندین بار کِیف کردن هایم را به زبان آوردم.
موقع رفتن به خانه بود که مرا به کناری کشید.
از لبخند و دسته گل در دستش فهمیدم میخواهد یک شاخه از آن خوشبو ها را به من بدهد .
از میان آن همه شاخه، شاخه ی تر و تازه اش را برای خودم سوا کردم.
تا آمد بگوید چقدر این شاخه زیاد گل داشت؛ گفتم حساب سیّد با همه جداست:)
حال خوبی را که از او و شاخه گلش گرفتم باعث شد تا چندین روز مدام به شاخه گل نرگسم بر روی طاقچه نگاه کنم و لبخندی مهمانش.
بعد از خشک شدنش هم آن را رها نکردم؛ آخر یادآور حال خوب و رفیقِ خوبم بود.
آن را درمیان چسب های نواریِ کنار هم چیده شده حبس کردم.
به نظر میرسد این گل، تا ابد محکوم به ماندن در میان کتابِ خاطراتِ من است.
در ادامه: رفیق و شاخه ی گل چه ترکیب زیبایی!
✍️سادات
درس امروز:
زندگی، آموزگاری است دلسوز و سختگیر!
تجربه ها را دردناک تقدیمت میکند و درس ها را ارزنده :)...