آدم است
همیشه که نباید حالش خوب باشد و نیش خنده اش تا بناگوش باز.
کمی هم نیاز دارد تمامیِ سختی ها را به فریادی تبدیل کند و برای تک تکشان اشک بریزد...
پ.ن:
زندگی تلفیقی از لبخندها و گریه هاست:)
نگاهم که به گلِ نرگسِ روی طاقچه افتاد، لبخند همیشگی اش را به یاد آوردم.
آن روز چندین بار دسته گل نرگسش را بوییدم و چندین بار کِیف کردن هایم را به زبان آوردم.
موقع رفتن به خانه بود که مرا به کناری کشید.
از لبخند و دسته گل در دستش فهمیدم میخواهد یک شاخه از آن خوشبو ها را به من بدهد .
از میان آن همه شاخه، شاخه ی تر و تازه اش را برای خودم سوا کردم.
تا آمد بگوید چقدر این شاخه زیاد گل داشت؛ گفتم حساب سیّد با همه جداست:)
حال خوبی را که از او و شاخه گلش گرفتم باعث شد تا چندین روز مدام به شاخه گل نرگسم بر روی طاقچه نگاه کنم و لبخندی مهمانش.
بعد از خشک شدنش هم آن را رها نکردم؛ آخر یادآور حال خوب و رفیقِ خوبم بود.
آن را درمیان چسب های نواریِ کنار هم چیده شده حبس کردم.
به نظر میرسد این گل، تا ابد محکوم به ماندن در میان کتابِ خاطراتِ من است.
در ادامه: رفیق و شاخه ی گل چه ترکیب زیبایی!
✍️سادات
درس امروز:
زندگی، آموزگاری است دلسوز و سختگیر!
تجربه ها را دردناک تقدیمت میکند و درس ها را ارزنده :)...
از رفیقت دلخور میشی و میگی دیگه اون رفیقِ قدیمیت نمیشه ولی به خودت میای میبینی فقط اونه که رازهاتو میدونه و میتونه آرومت کنه :)
اینه معجزه ی رفیق داشتن...
ماهِ رمضان اینطوریه که از سحر تا افطار رو خواب تشکیل میده و از افطار تا سحر رو بیداری... :)
این داستان: مهربونی خدا
_خدایا من تو ماه رمضون از ۲۴ ساعت شبانه روز، ۲۵ ساعتش رو خوابم.
+مشکلی نیست! در ماه رمضون خواب هم عبادته :))
آرزوی خوشبختی برای دیگران، امروزِ من رو شکل داد... :)
پ.ن: جمله ای برگرفته از خوشحالیِ زیااد😁
بادی سرد ولی خوشایند، حالم را به جا می آورد و مرا با شوقِ آمدنِ باران تنها میگذارد.
تمامِ حالِ خوبم در آن لحظه، ایستادن در وسط کوچه و بوییدن بوی خوش باران است ولاغیر...
خمیازه ای میکشی و صدای اتمام شارژ مغزت را میشنوی.
از ته مانده هایش برای تجزیه و تحلیل اینکه وسطِ کلاسِ درس خواب معنایی ندارد، استفاده میکنی.
برای بیدار نگه داشتنِ مغز بیچاره ات، چشمانت را چنان محکم میمالی که بی گمان اگر این زبان بسته ها زبانِ سخن داشتند، بی شک هفت نسلت را آباد میکردند.
نوبت به گاز گرفتن انگشتت می رسد.
دلت نمی آید ولی با فکر اینکه ردیفِ اول، درست مقابل چشمانِ دبیر نشسته ای، اوضاع فرق میکند.
جالب اینجاست که مالیدنِ چشم و گاز گرفتنِ انگشت، جوابِ خواسته ات را نمیدهند.
در آن لحظه اگر مغزت نایی برای صحبت داشت، مطمئنا با حالی بی رمق میگفت:
هر کاری از دستت بر می آید انجام بده؛ برای مغزِ بیچاره ای که دیگر توانِ ادامه دادن ندارد، فرقی نمیکند.