از آن فکر و خیال هایی که دلشوره ات را به جای اینکه از بین ببرند، دو برابر میکنند.
فکر و خیال هایی که اگر نبودند بی شک دنیا جای بهتری برای زیستن بود و آدم ها نیز آدم هایی بهتر...
حالاتِ چهره ام را نمیتوانم پنهان کنم.
انگاری آیینه ی فکر و خیالهایم شده اند.
جلوی دیگران خود نمایی میکنند و داد میزنند:
حالِ این شخص خوب نیست، با او مدارا کنید..
یه سوال
درمانِ فردی که نگرانِ آینده است،
آینده ای که تصویرِ مبهمی در گوشهی زندگی است و او این را خوب میداند، چیست....؟!
یاد و خاطرهیبعضی آدما چنان میشینهتو حافظه ات که اگر صد سال هم بگذره و دیگه اون آدم ها رو نبینی، با یکبار یاد کردن ازشون لبخند مهمونت میشه... :)
آوای قلم
و تو آنقدر نگرانِ فردایی که امروز را از دست میدهی؛ غافل از اینکه خدا همه جا با توست، دستانش را باز
آنقدر بزرگ است و سخاوتمند که هنوز صدایش نزده ای، معجزه اش را می بینی...
پ.ن :
برداشتی از فیلم سینمایی موسی کلیم الله...
امیدوارم آخرین روزِ سال ۱۴۰۳، به عنوانِ بهترین روزِ این سال در خاطراتتان ثبت شود.
اندکی صبر؛ بهار نزدیک است:)
آمدم با کلمات بازی کنم،متنی زیبا بنویسم و آن را برای دلی که شاید ناخواسته رنجاندم، یا برای چشمی که ناخواسته باعث شدم بارانی شود، بفرستم.
دیدم کلماتی در کار نیست.
خالی خالی ام.
خالی از هر کلمهیقلبمه یا جملاتِ جذاب و زیبا...
تنها دو جمله به ذهنم آمد که برای کل ماجرا بس است :
حلالم کنید؛ التماس دعا :)
آوای قلم
آمدم با کلمات بازی کنم،متنی زیبا بنویسم و آن را برای دلی که شاید ناخواسته رنجاندم، یا برای چشمی که
فکر میکنم آرامش، دعای خوبی باشد؛
برای تمام دلهای بیقرار، آرامشی خدایی دعا کنیم؛ بدون شک در این دنیا دلی که قرار داشته باشد، سخت پیدا میشود:))
به مجموعه یادگاری های سالِ ۱۴۰۳ مینگرم.
تکمیلِ تکمیل است.
در گوشه ای نگرانی جا خوش کرده و آن طرف تر هم حضور پر رنگ شادی نمایان است.
خوب که نگاه میکنم میبینم؛ گلِ مجلسش را افتخار پر کرده و در گوشه هایش ناراحتی حس میشود.
نگاهم را بر میدارم.
گذشت. هر چه بود و نبود، به یک مجموعه از سال ۱۴۰۳ تبدیل شد که به جمعِ خاطراتم پیوست.
حال، من ماندم و پرکردنِ مجموعه ای از سال ۱۴۰۴...