در تاریخ بنویسید که سرزمینی بود؛
که میدانی داشت به اسم آزادی
اسم بانکش آینده و مسکن بود
و اسم فروشگاههایش رفاه،
ولی مردمش هیچ کدام را نداشتند...
ما چیز زیادی هم نمیخواستیم
تنها یک سرزمین میخواستیم که اندوهش زیباییاش را نکُشد.
میدانم زندگی میگذرد؛
ولی عزیز من،
جوانی مان را از که پس بگیریم؟
ایستادهام
و
کسی
هم
نمیداند
این
بنای
به
ظاهر
محکم
چقدر
در
آستانهی
فرو
ریختن
است!
جان عاشق یک طرف ، یک موی لیلا یک طرف
کوچه ی محبوب یکسو ، کلّ دنیا یک طرف
در جوانی حقِ ما این مرگِ تدریجی نبود
مثل یک پروانه دائم، دورِ غم ها سوختیم
خلوت شب های من را
بی حضورت ماه نیست
هیچ کس غیر از خیالت
در دلم همراه نیست
فاطمه حیدری قشنگ گفت
«و پناه میبرم از شرِ دلتنگی
به چهاردیواری امن پیراهنت...!»
گفتی «صبر کن. شاید سخت؛ شاید دور؛ اما میگذرد.»
اما عزیزم، آن روزهایی که میگذشت جوانی ما بود.
جوانی مان صرف دوام آوردن شد؛ نه زندگی.
و باید در تاریخ ثبت کنند؛
که نسل ما هر آنچه نباید را در جوانی دید...
نسلی که دوران خیلی عجیب با سورپرایز های بزرگی را گذراند
جوانی ما، تو ایران
حکایت یخ فروشیِ که ازش پرسیدن:
فروختی؟
گفت: نه ولی تمام شد.
18دی 1398 روزی که به هواپیمای مسافربری اوکراین شلیک شد و 176 سرنشینی که هیچ وقت به مقصد نرسیدند🖤
خطاب به آیندگان؛
اگر الان اوضاع خوب است، قدرش را بدانید، نسل ۷۰ و ۸۰ در اوجِ جوانی تاوانش را داد،
با جان، مال و سلامتِ روان...