من تو را
به جان میخوانمت
به دل مینشانمت
به عشق میدانمت
به غزل میسُرایمت
به ماه میپندارمت
به مهر میجویمت
او امن بود و دنج
اگر آدم نبود و مکان بود،احتمالاپناهگاهی میشد روی کوهها،یا گرمخانهای برای بیخانمانها، شاید هم کتابخانهای برای از واقعیت فرار کرده ها.
دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود