او امن بود و دنج
اگر آدم نبود و مکان بود،احتمالاپناهگاهی میشد روی کوهها،یا گرمخانهای برای بیخانمانها، شاید هم کتابخانهای برای از واقعیت فرار کرده ها.
دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود
بالاخره که دلتنگم میشی، دلتنگِ اون خاطره هایِ بینمون، دلتنگِ اون آغوش ها و حرفایی که بهم میزدیم، دلتنگِ جاهایی که میرفتیم و رازایی که داشتیم، دلتنگِ طوری که اسمِ همو صدا میزدیم، دلتنگِ روزایِ تلخ و شیرینمون، تو که سنگ نیستی بخوای خیلی مقاومت کنی، یه روزی از شدت دلتنگی شکسته میشی و میفهمی دردِ من تو اینهمه مدت چی بوده:)))
#مخاطب_نوشت
من هیچوقت
احساس ناتوانی نمیکنم،
مگر وقتی که دلتنگ تو میشم...
#نزار_قبانی