رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشورهی ما بود، دل آرام جهان شد
در اول آسایشمان سقف فرو ریخت
هنگامِ ثمر دادنمان بود خزان شد :)
دوست دارم که خودم را
زِ خودم دور کنم
خودِ من با خودِ من
در خودِ من میجنگد.
من مانده ام مهجور از او
بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او
در استخوانم می رود!
من خود به چشم خویشتن
دیدم که جانم می رود :)