تو همان جان منی
و نشانی قلبت را هرگز از یاد نمیبرم
فرسنگ ها هم که از من دور باشی
هوایت که به سرم بزند
مینشانمت کنار رویاهایم
دست های دلواپسی ام را قفل میکنم به بودنت
تو همان جان منی که گاهی میرسی به لبهایم
میگفت اصل اونه که
چشات بخنده
و الا هر ننه قمری میتونه خنده رو
رو لبات بیاره!
تو چشام خیره شد و گفت:
آاااااخ که نمیدونی
وقتی قهوهای سوختهی چشای دلبر
برق میزنه از ذوق
چه دلی میبره بی انصاف:)
جُز تو یاری نگرفتیم
و نخواهیم گرفت...
بر همان عهد که بودیم
بر آنیم هنوز...!