ما دلبری بلد نبودیم، وایسادیم ،سیگار کشیدیم و رفتنِ اونایی که دوسشون داشتیم و تماشا کردیم...
هر تیکه از ذهنم رو دنبال کنم باز به اون قسمت میرسم که از تو تصورای قشنگ میسازه.
آدما یهو میرن،
یهو خسته میشن،
یهو ممکنه دیگه دوسِت نداشته باشن،
ممکنه صبح که از خواب پا میشن تصمیم بگیرن دیگه نخوانت حتی اگه شب قبلش حاضر بودن برات بمیرن!
𝓢𝓹𝓮𝓬𝓲𝓯𝓲𝓬𝓪𝓾𝓭𝓲𝓮𝓷𝓬𝓮
وقتی ازم میپرسن چرا همه چیزو پیش خودت نگه میداری و با کسی درد و دل نمیکنی دلم میخواد این تیکه از کتاب پیتر هکر رو براشون بخونم:
«هیچ کس درد مرا ندارد. ممکن است کسی با من احساس همدردی کند، ولی باز دردی را که من میکشم به خودم متعلق است و احساس همدردی از متعلقات ذهن اوست. نه او درد مرا دارد و نه من احساس همدردی او را.»
𝓢𝓹𝓮𝓬𝓲𝓯𝓲𝓬𝓪𝓾𝓭𝓲𝓮𝓷𝓬𝓮